دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست اول

سرش را بلند کرده و به تابلوهای بالای در خیره شد. با دیدن تابلو با نوشته ‌«مریم محمودی کارشناس ارشد روانشناسی» بازدم پر صدایی از دهانش خارج شد، وارد ساختمان شده و به‌طرف پله‌ها رفت. ازآنجایی‌که دفتر مشاوره در طبقه دوم قرار داشت به‌سرعت پله‌ها را یکی دو تا بالا رفت، خوب می‌دانست که خیلی تأخیر دارد، به‌محض رسیدن پشت در دفتر ایستاد و نفس عمیقی کشید، ابتدا نگاهی به سرتاپای خود انداخت، بااینکه دویده بود ظاهرش مرتب و مناسب بود، تیپی کاملاًرسمی با مانتو و شلوار مشکی‌رنگ و شال آبی‌رنگی که به طرز خاصی بسته‌شده و صورت بدون آرایشش را معصومانه‌تر نشان می‌داد به‌طوری‌که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد بیست‌وچهار سال سن داشته باشد. بند کیف آبی‌رنگش که با سالش ست بود را محکم در دست فشرد، سپس به‌آرامی وارد دفتر مشاوره شد و روبه روی میز منشی قرار گرفت، آن‌قدر آرام واردشده بود که منشی متوجه حضورش نشده و همان‌طور سرش روی دفتر نوبت‌دهی بود و با ماشین‌حساب ورمی‌رفت، پس با صدای بلند سلام کرد.

منشی جواب سلامش را داد و سرش را بلند کرد و با دیدن دختر گفت: «اِ، خانم الماسی شمایید، من هر چه با خونه تماس گرفتم که اطلاع بدم، جلسه امروز کنسلِ، کسی جواب نداد. شماره همراه هم نداشتم.»

بهار گفت: «خوب... الآن خانم محمودی نیستند... من ... باید برگردم؟»

منشی جواب داد: «چرا خانم محمودی تشریف دارند، منتها مراجعه‌کننده قبلی کارش طول کشید، به خاطر همین به من گفت که با شما تماس بگیرم تا جلسه امروز رو کنسل کنم؛ ولی شما جواب ندادید.»

بهار گفت: «خوب... من می‌مونم تا وقتی کارشون تمام شد میرم پیششون.»

منشی همان‌طور که دفتر را داخل کشو قرار می‌داد گفت: «عزیزم! بعد از اون دیگه دفتر تعطیلِ. در ضمن، شما نیم ساعت هم دیر اومدید، اگر مراجعه‌کننده قبلی هم کارش طول نمی‌کشید، نیم ساعت تأخیر یعنی عدم حضور.»

بهار بدون هیچ حرفی روی صندلی کنار میز منشی نشست و گوشی تلفن همراه خود را از کیفش بیرون آورد تا با مادرش تماس بگیرد و موضوع را اطلاع داده و کسب تکلیف کند. منشی نیز مشغول جمع‌کردن بقیه وسایلش بود که همان موقع خانم محمودی به همراه مراجعه‌کننده از اتاق بیرون آمد و روبه منشی گفت: «سیمین جون، یه نوبت برای خانم عسگری توی همین هفته تنظیم کن، بعد هم میتونی بری خودم در رو می‌بندم.»

منشی پاسخ داد: «چشم.»

بهار با دیدن خانم محمودی از تماس خود منصرف و همزمان با بلند شدن از روی صندلی گفت: «سلام خانم محمودی، من می‌تونم باهاتون صحبت کنم؟»

خانم محمودی سرش را به سمت بهار چرخاند و با دیدنش رو کرد به منشی و گفت: «مگه باهاشون تماس نگرفتی که جلسه رو کنسل کنی؟»

منشی گفت: «چرا... ولی هر چی تماس گرفتم، کسی جواب نداد تا اینکه خودشون اومدند.»

خانم محمودی گفت: «مسئله‌ای نیست؛ بعد از تنظیم نوبت می‌تونی بری.» روبه بهار ادامه داد: «بیا تو عزیزم، پس مادرت کو؟»

بهار گفت: «تنها اومدم.»

خانم محمودی گفت: «جدی؟! ... این که خیلی عالیه! بیا تو باید باهات صحبت کنم.»

بهار از روی صندلی بلند شد و همراه خانم محمودی وارد اتاق شد، ابتدا نگاه گذرایی به اتاق انداخت، دیوارهای یاسی رنگ و پنجره بزرگ اتاق که نور نارنجی رنگ غروب آفتاب را به خوبی به داخل اتاق منعکس می‌کرد، اولین چیزی بود که توجه هر کس را به خود جلب می‌کرد. وسایل اتاق شامل یک میز و یک نیم ست چرم در وسط و یک فایل پنج کشویی در گوشه اتاق بود که همگی به رنگ سفید بود. روی فایل یک گلدان با گل حسن یوسف زیبا قرارداشت که به خوبی از نور آفتاب بهره می‌برد و کمی آنطرف‌تر رخت آویز ایستاده‌ای بود که چادر و کیف مشکی رنگی به آن آویزان بود. با اشاره خانم محمودی روی مبل روبروی میز نشست و خود او نیز پشت میزش قرار گرفت.

خانم محمودی گفت: «خوب بهار خانم، تعریف کن ببینم، چه طور شد که تنها اومدی؟»

بهارگفت: «من دانشگاه هم تنها می‌رفتم‌؛ ولی بعد از دو سال... یه خورده می‌ترسیدم. راستش امروز کار مامان طول کشید و من خودم خواستم که بیام این‌قدر به من زنگ زد تو راه که ترسیدم، انگار همه قراره من رو اذیت کنند.»

خانم محمودی گفت: «ترس همیشه هم بد نیست. باعث میشه آدم احتیاط کنه، خوب بگو ببینم، باز هم گریه کردی؟»

 ***

 برای خواندن ادامه داستان اینجا کلیک کنید.


ناشناس
سلام
شروع داستان چنگی به دل نزد. در واقع نویسنده برای اینکه بگوید کاراکتر به مطب روانپزشک رفته و مطب در طبقه به سر می برد و همینطور اشاره به سن دختر عملاً بیش از یک پاراگراف اضافه گویی در داستان داشته که نویسنده می توانست در دیالوگ ها به آن اشاره کند و نیازی به گزارش نویسی نبود. 
اشاره به لباس و ست بودن ساعت و شال و همینطور صورت بدون آرایش قابل تامل است و ما را با کاراکتر آشنا می کند. 
تعدد نام ها مخاطب را گیج می کند. افرادی که در داستان گذری هستند نیازی به آوردن نام ندارند
به جای آوردن نام خانم عسگری و سوسن بگویید. خانم محمودی رو به منشی کرد و گفت: لطفا برای ایشون یه جلسه دیگر تنظیم کنید
آیا نویسنده دلیلی داشت که برای مراجع جنسیت قرار داد و یا نام اتخاذ کرد.؟
اشاره شما به گل، یک اشاره ضعیفی بود. گل زیبا، دانای کل بر همه جنبه های داستان احاطه دارد و زیبایی را باید نشان دهد و از بیان آن با کلماتی ابتدایی بپرهیزد. نه انقدر که موضوع را فراموش کند و نه انقدر که گل دیده نشود. میانه روی در توصیف اجسام گذری.
باز عرض می کنم. شاید نویسنده دلیل بهتری برای بیان موضوعاتی که به آن اشاره شده دارد و بنده می بایست همه داستان را بخوانم. ان شاءالله اگر فرصتی شد
ممنون. نقد پلی به سوی پیشرفت است
سلام 

خوشحالم که اینقدر داستان رو دقیق خوندید، این نشون میده که موضوع داستان براتون جذاب بوده و این یعنی من به هدفم نزدیک شدم.

بابت تمام نکاتی که اشاره کردید ممنون تمام سعیم رو میکنم در نوشتن موارد رو لحاظ کنم.

تمام دلایل بلا به دلیل ناشی بودن بنده هست.

سپاس.
ح. شریفی
سلام
اون نظر بالایی که بصورت ناشناس هست متعلق به بند ست
نمی دونم چرا ناشناس ظاهر شده. به هر حال شرمنده شاید انگشتم به تیک ناشناس خورده باشه
بله متوجه شده بودم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan