دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست دوم

بهار گفت: «مگه گریه بده؟»
خانم محمودی گفت: «نه.»
بهار پرسید: «پس چرا مامان همیشه همین سوال رو از من می‌پرسه؟»
خانوم محمودی جواب داد: «خوب همه مادرها بچه‌هاشون رو دوست دارند، به خاطر همین، دوست ندارند که اون‌ها ناراحت 

باشند، مخصوصا اگه یه غریبه اون‌ها رو ناراحت کنه.»
بهار گفت: «ولی من از اون‌ها ناراحت نبودم، دوست داشتم یه دوست خوب پیدا کنم که نشد. اولین بار هم نیست که این اتفاق برای من می‌افته. هنرستان و دانشگاه هم همینطور بود. هر کسی مشکل من رو می‌فهمید، از من دور میشد. وقتی قرار شد با پسر مهین خانم صحبت کنم، مامان گفته بود که اول بذارم اون صحبت کنه ... اون حرف‌های قشنگی زد، همش یادم نیست؛ اما احساس خوبی که پیدا کردم، هنوز هم حس می‌کنم. منظورم رو می‌فهمید؟»
خانم محمودی جواب داد: «آره عزیزم، چون خودم هم تجربه کردم. خوب؟»
بهار ادامه داد: «خوب از اینکه من نمی‌تونم، همچین حسی رو برای یه نفر دیگه به وجود بیارم، ناراحتم می‌کنه.»
خانم محمودی پرسید: «میدونی اسم این حس چیه؟»
بهار جواب داد: «نه.»
خانم محمودی دوباره پرسید: «دوست داری تجربه‌اش کنی؟»
بهار هم گفت: «خوب ... آره.»
خانم محمودی گفت: «خوب من کمکت می‌کنم که بتونی این حس رو تجربه کنی.»
بهار پرسید: «چه جوری؟»
خانم محمودی جواب داد: «ببین بهار جان، تو شرایط خودت رو درک می‌کنی. همه چیز برای تو یه خورده طولانی اتفاق می‌افته، حالا من یه سری مهارت‌ها رو با تو کار می‌کنم که بتونی هم عاشق بشی هم یکی رو عاشق خودت کنی، خوبه؟»
بهار با کمی تاخیر جواب داد: «نمی‌دونم.»
خانم محمودی گفت: «خوب کم کم متوجه میشی. قدم اول این که من و تو باهم دوست بشیم. نظرت چیه؟»
بهار سرش را بلند کرد و در حالی که لبخندی به لب داشت جواب داد: «خوبه.»
خانم محمودی پرسید: «چی خوبه؟»
بهار گفت: «خوب ...»
مکثی کرد و به‌صورت خانم محمودی خیره شد، پوستش روشن و چشمان قهوه‌ای‌رنگش بااینکه درشت بود اما ابروهای پهن و کشیده‌اش جلوی خودنمایی آن‌ها را گرفته بود لب و بینی‌اش هم اندازه‌ی متناسبی داشتند و بهار به این فکر می‌کرد که تابلوی نقاشی زیبایی از این چهره می‌توان کشید و بلند گفت: «این‌که شما زیبا هستید.»
خانم محمودی با خنده گفت: « ممنون ... خوب اولین قدم تو دوستی ما، اینکه از این به بعد من رو مریم صدا بزنی.»
بهار کمی به فکر فرو رفت و بعد از آن گفت: «ولی مامان ناراحت میشه. بعد از قبول شدن تو دانشگاه گفت که باکسی صمیمی نشم.»
مریم گفت: «خوب اون به خاطر این بود که مادرت همه آدم‌های دانشگاه رو نمی‌شناخت. در ضمن اگر از دوستی من و تو ناراحت می‌شد، اجازه نمی‌داد که امروز تنها بیایی. درسته؟»
بهار: «بله.»
مریم: «خوب بریم سر مرحله بعد؛ تو خرید می‌کنی؟»
بهار: «دوساله که این کار رو انجام ندادم.»
مریم برگه‌ای را از داخل کشوری میزش بیرون آورد و گفت: «خوب پس برنامه این هفته این، هر کدوم از اعضای خانواده که خواستند، خرید برند؛ همراهشون میشی و این جدولی رو که بهت می‌دم، پر می‌کنی؛ اگر چیزی رو فراموش کردی، ازشون بپرس و یادداشت کن. جدول خالی نباشه.»
برگه را به‌طرف بهار گرفت تا از او بگیرد.


برای خواندن ادامه داستان اینجا کلیک کنید.
ح. شریفی
سلا و عرض ادب
داستان خوب پیش می رود، برخی واژه های تکراری، مانند " گفت " کمی از زیبایی داستان می کاهد. در برخی موارد توصیف حالت شخص قبل از بیان جمله به حلاوت داستان می افزاید و کاری می کند که مخاطب کاراکتر را حس بکند و فقط کاراکتر را ببیند، در صورتی که بنده فقط نویسنده را می بینم که به جای همه کاراکتر ها سخن می گوید.
برخی نویسندگان پس از پایان بخشی از داستان، داستان را تا دو روز پنهان می کنند و بعد از دو روز آن را می خوانند و خود می توانند ایراد آن را بگیرند و یا اینکه جملات زیبایی یا توصیف های بکری به ذهن آنها خطور خواهد کرد. به اصطلاح میگذارند داستان دم بکشد
این نظر ملاک نیست و بی شک بنده دارای ضعف های شدیدی هستم و سلیقه ها متفاوت است
با عرض پوزش بخاطر تاخیر
سلام
سپاس از وقتی که گذاشتید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan