دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست چهارم

مریم همان‌طور که به‌طرف رخت‌آویز کنار اتاق می‌رفت از مهدی پرسید: «مهدی ماشین که داری؟»

مهدی با تعجب جواب داد: «آره!»

مریم رو به بهار کرد و  گفت: «بهار جون ما تو رو می­رسونیم. نمی­خواد بگی مادرت بیاد. این‌جوری آقا مهدی بدرد بخور تر هم میشه! مگه نه؟»

با خنده رو به مهدی با حرکت سر روی پرسشش و گرفتن جواب مثبت تأکید کرد.

بهار که مشغول درآوردن تلفن همراهش از کیفش بود 

نگاهی به مهدی کرد و سپس روبه مریم گفت: «ممنون! مزاحم شما نمیشم.»

مهدی سرش را کمی به‌طرف راست خم کرد و گفت: «اختیاردارید! چه مزاحمتی؟! دوست مریم، دوست من هم هست.»

بهار با شنیدن این حرف چندثانیه‌ای به مهدی خیره شد و وقتی خوب معنی حرفش را فهمید با هیجان پرسید: «جدی؟ یعنی با شما هم دوستم؟! ... چه عالی! ... پس... پس باید شما رو هم... مهدی صدا بزنم؟»

مهدی که از عکس‌العمل بهار به وجد آمده بود با خنده گفت: «هر جور راحتید؛ اگر می­دونستم این‌قدر خوشحال میشید، زودتر می اومدم.»

سپس رو به مریم کرد و ادامه داد: «مریم تو مطمئنی همون بهار خانمی هست که صحبتش  رو کرده بودی؟!»

مریم که چادرش را سرش کرده بود و در حال برداشتن تلفن همراهش از روی میز بود گفت: «بله خودشِ ... خوب من آماده‌ام بریم.»

هر سه از اتاق خارج شدند. بعد از خروج از دفتر، مریم مشغول قفل‌کردن در بود و مهدی و بهار کنار او ایستاده بودند تا کارش تمام شود. این بار مهدی با نگاهی موشکافانه و دقیق او را برانداز می‌کرد، ظاهر مقبول و موجه بهار او را به شک انداخت بود و با خود فکر می‌کرد؛ شاید مریم در مورد مشکلش زیادی اغراق کرده؛ اما چیزی که او را متعجب می‌کرد این بود که تابه‌حال با هیچ زنی به‌غیراز مریم این‌گونه احساس راحتی نکرده  است و آن را  به‌حساب حضور مریم و پیش‌زمینه‌ای که او برایش ایجاد کرده بود، گذاشت.

مریم که کارش تمام شد، نگاهی به مهدی و بهار کرد و هر دو را در فکر دید، پس با صدای بلند گفت: «خوب، تموم شد. بریم!»

با خروج از ساختمان مهدی جلوتر، مریم و بهار به دنبالش به سمت 206 صندوقدار سفیدرنگ که آن طرف خیابان پارک شده بود، رفتند.

مریم و مهدی جلو و بهار روی صندلی عقب نشستند که مهدی هم‌زمان با روشن کردن ماشین از بهار پرسید: «خوب بهار خانم، آدرس خونتون رو میگید؟»

بهار از پنجره ماشین کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: «ازاینجا دقیق کمی دونم آخه با آژانس اومدم... باید بریم خیابان... یه چند لحظه صبر کنید.»

سپس کیف پول قهوه‌ای‌رنگی را از کیفش بیرون آورد، آن را بازکرده و شروع به بلند خواندن آدرسی که درون آن قرار داشت کرد و کاغذی که آدرس روی آن نوشته بود را به مهدی نشان داد، مهدی با دیدن کاغذ آدرس متعجب شد ولی با پیش‌زمینه‌ای که از صحبت‌های مریم نسبت به بهار داشت برگه را از او گرفت و پس از خواندن مجدد آدرس کاغذ را به او برگرداند و حرکت کرد. بهار نیز آن را داخل کیفش و در جای قبلی خود نهاد. همان‌طور که ماشین در حال حرکت بود، مریم سرش را از بین دو صندلی به عقب برگرداند و روبه بهار گفت: «خوب این هفته برنامه خرید رو انجام بده. شنبه هفته دیگه برگه رو برام بیار تا بگم چه‌کار کنی؟»

مهدی در حال رانندگی با لحن شوخی گفت: «شما خانم‌ها همیشه برنامه اتون از خرید شروع میشه و به خرید ختم میشه. حالا نمیشه با یه چیز دیگه شروع کنید؟»

مریم به سمتش برگشت و پرسید: «مثلاً چی؟»

مهدی با انگشت اشاره دست راست شروع به خاراندن شقیقه‌اش کرد و جواب داد: «مثلاً... مثلاً ... مسجد.»

بهار با صدای بلند و خیلی سریع گفت: «مسجد نه.»



برای خواندن ادامه داستان اینجا کلیک کنید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan