دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست پنجم

مهدی با تعجب به مریم نگاه کرد و مریم با اشاره سر به او فهماند که چیزی نگوید.

بهاره نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «تازه من دوساله که خرید نکردم حتی وسایل کارم رو هم پدرم برام تهیه میکنه.»

مهدی هم برای خاتمه دادن به موضوعی که پیش کشیده بود گفت: «خوب شما جز استثناها هستی وگرنه من باهاتون دوست نمی‌شدم.»

به مریم نگاهی انداخت تا ببیند جوابش درست بوده یا نه که با لبخند مریم مطمئن شد.

بهار با شنیدن حرف مهدی سرش را پایین انداخت و گفت: «قبل از اینکه با من دوست بشید بهترِ بدونید که من...»

مریم که متوجه شد بهار چه موضوعی را می‌خواهد مطرح کند حرفش را قطع کرد و گفت: «بهار جون مهدی همه شرایط و مشکل تو رو میدونه و قرار نیست تأثیری روی دوستی ما بذاره.»

همان لحظه تلفن همراه بهار زنگ خورد. نگاهی به صفحه گوشی انداخت و با دیدن اسم مادرش فوراً جواب داد.

بهار: سلام مامان.

:...

بهار: چرا تموم شد. الآن هم همراه مریم جون دارم میام خونه.

:...

بهار: همون خانم محمودی.

: ...

بهار: چشم خداحافظ.

بعد از تمام شدن مکالمه‌اش روبه مریم و مهدی گفت: «مامان گفت ازتون تشکر کنم. از شما هم ممنونم آقا مهدی.»

مهدی سری خم کرد و گفت: «خواهش می‌کنم! فکر کنم رسیدیم. همین کوچه است دیگه؟»

بهار از پنجره ماشین نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «بله همین‌جاست. اون در کرم‌رنگ.»

مهدی ماشین را روبروی ساختمان دوطبقه‌ی جنوبی، با نمای آجری که معلوم بود قدیمی است نگه داشت و گفت: «رسیدیم.»

بهار پیاده شد و کنار درب جلو رفت و رو به مریم گفت: «مامان گفت بگم بیایید تو تا برسه، می‌خواست خودش تشکر کنه.»

مریم که به خاطر بهار شیشه ماشین را کامل بازکرده بود دستش را بیرون برد و درحالی‌که دست بهار را در دست می‌فشرد گفت: «ممنون عزیزم! حالا وقت زیاده، ما تازه باهم دوست شدیم، انشا الله یه دفعه دیگه. به مادرت هم سلام برسون.»

بهار به دستش که در دست مریم بود و نگاهی به مریم انداخت و با قدردانی گفت: «یعنی... اگه... برای شام هم دعوت تون کنم می­آیید؟»

مهدی سرش را جلو کشید زوری که بتواند از پنجره ماشین بهار را ببیند با لبخند روی لب در جواب سؤال بهار گفت: «کی از مهمونی بدش میاد؟! ولی باشه برای بعد. در ضمن شما هم باید بیایید، دوستی که یه طرفه نمیشه!»

بهار لبخند پررنگی به مهدی زد و کف دودستش را از خوشحالی به هم زد که مهدی نیز ناخودآگاه با صدای بلندی خندید و با لحنی صمیمی گفت: «برو داخل تا ما هم بریم.»

مریم دستش را بلند کرد و گفت: «خداحافظ.»

بهار هم همان‌طور که به سمت خانه حرکت می‌کرد خداحافظی کرد. مهدی وقتی از داخل شدن بهار به خانه مطمئن شد،

حرکت کرد. به سر کوچه که رسیدند مهدی سرعت ماشین را کم کرد و رو به مریم گفت: «میگم حالا که نزدیک خونه بابا اینا هستیم، نظرت چیه یه سری بزنیم؟»

مریم در جواب گفت: «خوبِ، الآن یه هفته است عمو حاجی رو ندیدم. اون روز هم که رفتم عمه تنها بود.»

مهدی هم فرمان ماشین را به سمت کوچه بعدی چرخاند وارد کوچه که شدند گفت: «چه خوب میشه اگه الآن بریم و مامان د آش داشته باشه.»

مریم سرش را به دو طرف تکان داد و خندید که مهدی ادامه داد: «راستی این بهار دختر عجیبی! اگه خیلی دقت نکنی متوجه نمیشی که مشکل داره.»

مریم نفس عمیقی کشید و گفت: «این‌ها همه به خاطر تلاش‌های مادرش.»

وارد کوچه شدند و مهدی ماشین را روبه روی منزل پدر پارک کرد و با تعجب سؤالی که در ذهنش بود را بلند پرسید: «چه خوشحال شد گفتم باهاش دوستم؟!»

مریم نگاهی به او انداخت و پرسید: «کی؟ بهار؟!»

مهدی با پایین آوردن سرش به معنی بله جوابش را داد و مریم هم با دیدن این حرکت ادامه داد: «خوب... مشکل همین، به نظرت اگه یه دختر عادی بود خوشحال میشد؟»

مهدی خم شد و از داخل داشبورد کیف کوچکی را درآورد و گفت: «والا تو دانشگاه که اکثراً عادی‌اند؛ اما بعضی‌ها خوشحال که میشن هیچ، تازه واکنش‌های دیگه هم نشون میدن.»

مریم اخم‌هایش را در هم کشید و باحالت غضبناکی از مهدی پرسید: «مثلاً چه واکنشی؟»

مهدی که تحریک حسادت مریم به مذاقش خوش آمده بود با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و در میان خنده گفت: «تو روانشناسی! باید واکنش‌ها رو بهتر بشناسی.»

مریم رویش را به سمت شیشه برگرداند و درحالی‌که دندان‌هایش را به هم می‌سایید با غیظ و بلند طوری که مهدی بشنود گفت: «واقعاً که! خجالتم نمیکشه.»

مهدی برای اینکه دلجویی کرده باشد صورت مریم را به‌طرف خود برگرداند و گفت: «خوب من که جواب واکنششون رو نمی­دم.»

این را گفت و وقتی اخم بازشده مریم را دید دوباره با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و ادامه داد: «پیاده شو مریم خانم، پیش به‌سوی عمو حاجی و عمه خانم.»

 


برای خواندن ادامه داستان اینجا کلیک کنید.


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan