دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست ششم

دیوارهای کوتاه خانه نشان از قدیمی بودن آن داشت. مهدی با کلید خود در را باز کرد و با مریم وارد حیاط منزل پدری شدند. جایی که هر بار، با دیدن 4 درخت همیشه‌سبز خرمالوی داخل حیاط که پدرش هرکدام را به نیت یکی از فرزندانش موقع تولد در باغچه کاشته بود و اکنون درختان تنومند و بزرگی شده بودند، یادآور روزهای تلخ و شیرین کودکی برایشان بود.

 وقتی مهدی به همراه مریم وارد خانه شد مادرش را دید که کنار تلفن نشسته و در حال شماره گرفتن است. مهدی جلوتر رفت و با صدای بلند گفت: «سلام بر مادر مهربان.»

مادر سرش را بلند کرد و با دیدن مهدی گوش تلفن را در جای خود قرارداد و گفت: «سلام پسرم.»

مریم همان‌طور که مشغول آویزان کردن چادرش روی رخت‌آویز بود، گفت: «سلام عمه زهرا، خوبید؟»

زهرا خانم دست مهدی را گرفت و صورتش را که خم‌شده بود به روی مادر بوسید و جواب مریم را داد: «سلام، ممنون! چه خوب که اومدید! همین‌الان می‌خواستم شماره مهدی رو بگیرم بگم شام بیایید اینجا، آخه آش رشته درست کردم.»

مهدی کنار مادرش نشست و دستش را رو شانۀ مادر حلقه کرد و بوسه‌ای بر گونه مادر نشاند و سپس رو به مریم که هنوز همان‌جا ایستاده بود کرد و گفت: «دیدی مریم خدا چه زود آرزوم رو برآورده کرد؟»

سپس روبه مادرش ادامه داد: «همین‌الان داشتم به مریم می‌گفتم، کاش مامان آش داشته باشه. راستی بابا و محمد کجان؟»

زهرا خانم دستی روی سر پسرش کشید و گفت: «حاجی همین‌جاها بود، دنبال یه کتاب می‌گشت؛ شاید رفته زیرزمین. محمد هم هنوز نیومده. چه طور شد که اومدید این‌طرف؟»

مهدی خنده‌ای کرد و گفت: «بو کشیدیم مامان جون.»

مریم به‌طرف زهرا خانم رفت و با او روبوسی کرد و گفت: «نه عمه یکی از دوست‌های من رو رسوندیم خونشون؛ چون نزدیک اینجا بود گفتیم یه سری به شما هم بزنیم.»

مهدی اخمی به پیشانی انداخت و گفت: «ا مریم خانم! حواست باشه دوست منم هست.»

مریم که با دیدن قیافه حق‌به‌جانب مهدی خنده‌اش گرفته بود، کنار زهرا خانم نشست و گفت: «مثل‌اینکه خیلی جدی گرفتی؟»

مهدی جواب داد: «پس چی؟»

 روبه مادرش که در حال برخاستن از جایش بود کرد و ادامه داد: «تازه بهار خانم قول یه شام هم از من گرفته.»

زهرا خانم که حالا کاملاً ایستاده بود با شنیدن اسم بهار به سمت مهدی برگشت و پرسید: «چی میگی مادر؟ بهار خانم کیه ؟»

مریم به‌جا مهدی جواب داد: «هیچی عمه، یکی از مراجعه‌کننده‌های منه.»

زهرا خانم همان‌طور که به‌طرف آشپزخانه می‌رفت، گفت: «سلامت باشه، به‌هرحال خوب کردید اومدید. زنگ زدم به پریسا که بیاد. گفت مرتضی شب دیر میاد، اسماعیل هم مثل‌اینکه حال نداره، دارو داده خوابِ؛ نمی آد. داشتم به شما زنگ می‌زدم که خودتون اومدید.»

مریم با صدای بلند طوری که زهرا خانم در آشپزخانه بشنود، گفت: «اشکال نداره عمه؛ سهم آش پریسا اینا رو ما می‌بریم.»

 همان موقع سید رضا کتاب به دست وارد خانه شد و با دیدن مریم و مهدی سلام کرد که آن‌ها هم هم‌زمان جواب دادند.

سپس پرسید: «بهار خانم کیه؟»

مهدی از جا بلند شد و به سمت پدرش رفت و با او دست داد و گفت: «خوبی بابا؟»

سید رضا درحالی‌که دستش را میفشرد جواب داد: «الحمدالله، شکر!»

مهدی در ادامه به سؤال پدرش جواب داد: «بهار خانم دوست جدید منه!»

سید رضا که فکر می‌کرد مهدی بازهم قصد شوخی و شیطنت دارد گونه‌اش را کشید و گفت: «لا اله الی الله، باز تو شروع کردی؟»

مهدی همان‌طور که با کف دست صورتش را مالش می‌داد باحالتی مظلومانه جواب داد: «نه بابا خودش شروع‌کننده دوستی بود. اینا ها مریم هم شاهده؟»

سید رضا رو به مریم که اکنون به احترام او بلند شده بود و به طرفش می‌رفت، پرسید: «چی میگه مهدی؟»


دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan