دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست هفتم

مریم به سمت سید رضا گردن کشید و او را بوسید و گفت: «خوبی عمو جون؟ ولش کن این بهار خانم یکی از مراجعه‌کننده‌های من که با مهدی دوست شده؛ البته فکر بد نکنید اون شرایط خاصی داره. این مهدی هم از اون موقع تا حالا دوست من، دوست من، میکنه.»

سید رضا خندید و دستی به سر مریم کشید و گفت: «که این‌طور!»

سپس نگاهی به مهدی انداخت و سرش را به طرفین تکان داد. مهدی که این حرکت پدرش را دید در جواب واکنش او باحالتی متفکر گفت: «اخه... حالت خاصی داره ... آدم جذبش میشه.»

زهرا خانم با سینی چای در دست وارد پذیرایی شد و 

سینی را روی زمین گذاشت و با اشاره دست همه را دعوت به نشستن کرد و رو به مریم پرسید: «چه شرایطی داره عمه؟»

مریم در کنار عمه‌اش نشست و گفت: «دستت درد نکنه عمه چرا زحمت کشیدی؟ راستش مشکل بهار ناتوانی یادگیری داره؛ البته با کمک و حمایت‌های خانواده‌اش، مخصوصاً مادرش زیاد مشخص نیست.»

زهرا خانم باحالتی کنجکاوانه از مریم پرسید: «یعنی چی؟»

مریم چهارزانویش را کمی مرتب کرد و کمی به سمت زهرا خانم چرخید و در جواب او گفت: «ببین عمه بچه‌های دارای ناتوانی‌های یادگیری تنبل یا گنگ نیستند. درواقع هوش متوسط یا بالاتر از متوسطی هم دارند، ولی خوب تقلا و کوشش اونا برای به دست آوردن مهارت‌های مورد نیازشون نتیجه کافی براشون نداره.»

مریم که دید عمه‌اش طوری به او نگاه می‌کند که انگار چیزی از حرف‌های او نفهمیده، کمی فکر کرد تا با زبانی ساده‌تر برای او توضیح دهد پس این‌طور ادامه داد: «ببین عمه یعنی این‌جور بچه‌ها شاید برای یادگیری چیزی چند برابر فرد عادی تلاش کنند؛ اما چیزی که عایدشون میشه نصف اونا هم نباشه، دیدن، شنیدن و درک چیزها براشون به‌طور متفاوتیه، اطلاعات جدید و مورداستفاده قرار دادن آن اطلاعات، اونا را با مشکل روبرو میکنه. به زبون ساده چیزهایی که یاد می‌گیرند مغزشون خیلی سخت نسبت به اون واکنش نشون می‌ده که البته با تلاش کردن میتونند موفق و مستقل بشن، مهم‌ترین چیز در مورد این‌جور آدم‌ها واکنش پدر و مادراشونه هم اینکه مشکل رو بفهمند‌ و هم اینکه درست باهاش برخورد کنند‌ که خدا رو شکر بهار از این لحاظ خیلی خوش‌شانس بوده. اکثر بچه‌های مبتلا به ناتوانی‌های یادگیری باهوش‌اند که بهار هم از همون دسته است. اون حتی تونسته توی دانشگاه درس بخونه، مادرش خوب تونسته تا روش‌های مناسبی که احتمالاً منحصر به خود بهار هست رو به کار بگیره. حتی مهدی هم با دیدنش شک کرد که ممکنه این مشکل رو داشته باشه. ولی خوب هنوز نیاز به یادگیری یه سری از مهارت‌ها داره.»

زهرا خانم همان‌طور که با دقت به حرف‌های مریم گوش می‌داد پرسید: «این مشکل ارثیه؟»

مریم که کاملاً در فضای جلسات مشاوره رفته بود جواب داد: «کلاً عوامل زیادی میتونه باعث این مشکل بشه؛ اما بهار به خاطر تولد زود و شرایط سخت زایمان این‌جوری شده ... البته این‌طور که مادرش می‌گفت.»

زهرا خانم که حس کنجکاوی‌اش حسابی تحریک‌شده بود دوباره پرسید: «همین یه بچه رو داره؟»

مریم دوباره جواب داد: «نه دوتا دیگه بچه دارند، یه دختر یه پسر که کوچک‌تر از بهار هستند. دخترشون پزشکی میخونه. مادرش که می‌گفت رتبه کنکورش 83 شده. پسرشون هم دوم دبیرستان رشته ریاضی اونم معدل بالا، شاید اگه بهار هم این اتفاق براش نمی‌افتاد الآن دختر موفقی بود؛ البته مادرش میگه طراحیش خوبه که این هم از زحمات مادرشِ که درست هدایتش کرده.»

زهرا خانم آهی بلند کشید و گفت: «خدا صبرش بده.»

سید رضا استکان چای را که تمام‌شده بود روی سینی قرارداد و گفت: «حتماً داده، میگم زهرا خانم می‌خواهی ساعت‌های بیکاری رو برو کمک مریم، حس کنجکاویتون هم ارضا میشه.»

مهدی کمی از این حرف دلخور شد و روبه مریم گفت: «اگه سخنرانی تموم شد خانم معلم من برم نمازم رو بخونم؟»

مریم که متوجه منظور مهدی شد گفت: «من هم میام. عمه کاری نداری؟»

زهرا خانم که معلوم بود به خاطر حرف سید رضا به فکر فرورفته با حرکت دادن سرش به سمت بالا جواب مریم را داد.

مهدی و مریم بلند شدند و از پذیرایی خارج شدند.

 


👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
قلمتون پایدار
ممنون
سایت تفریحی چفچفک
زیبا بود
سپاس
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan