دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست هشتم

زهرا خانم رو به سید رضا گفت: «یعنی غیبت میشه؟»

سید رضا دستی به ریشش کشید و گوشه لب‌هایش را پایین داد و گفت: «چی بگم ... خوب شاید راضی نباشند ما از مشکلاتشون بدونیم.»

زهرا خانم: «مریم توضیح داد.»

سید رضا: «این دیگه توجیه؛ مریم در مورد بیماری می‌گفت شما سؤال کردی ارثیه و نمیدونم چند تا بچه دارن از این چیزها.»


زهرا خانم به فکر فرورفت و بعد از چند دقیقه با ناراحتی از جا بلند شد و همان‌طور که به سمت آشپزخانه حرکت می‌کرد، گفت: «به مریم میگم هر موقع مادرش رو دید از طرف من ازش حلالیت بخواد.»

مهدی حوله به دست از دستشویی بیرون آمد و رو به مادرش گفت: «خیالت راحت خودم برات حلالیت می‌گیرم.»

***

ساعتی بعد محمد وارد خانه شد و اول‌ازهمه متوجه پدرش و مریم شد که کنار هم نشسته بودند و پدرش در مورد کتابی که در دست داشت با او صحبت می‌کرد. با سلام محمد هر دو به او نگاه کردند و جواب سلامش را دادند. محمد به سمت اتاقش رفت و مریم هم به آشپزخانه تا به عمه در آماده کردن سفره کمک کند. وقتی محمد وارد اتاقش شد و مهدی را دید که رو به روی کتابخانه ایستاده و چند کتاب پزشکی در دست دارد و به‌عنوان بقیه کتاب‌ها نگاه می‌کند؛ که با سلام محمد سرش را به سمت او چرخاند و جوابش را داد. محمد کیف و سویشرتش را روی تخت انداخت و خودش نیز روی آن نشست و مشغول درآوردن جوراب‌هایش شد در همین حال از مهدی پرسید: «از کی تا حالا به پزشکی علاقه‌مند شدی؟»

مهدی کتابی که در دستش بود را بست و جواب داد: «راستش امروز یه چیز جالب دیدم که کنجکاوم کرده.»

محمد با کنجکاوی پرسید: «چی دیدی؟»

مهدی کمی به سمت محمد خم شد و با لبخندی بر لب و صدای آهسته گفت: «یه موجود شگفت‌انگیز.»

محمد با دیدن این حرکت مهدی درحالی‌که می‌خندید از جایش بلند شد و همان‌طور که سویشرتش را به رخت‌آویز پشت در آویزان می‌کرد گفت: «ازنظر تو که همه‌چیز شگفت انگیزه، حالا چیزی هم پیدا کردی؟»

مهدی که نگاهش بین کتاب‌های کتابخانه در گردش بود پرسید: «راجع به اختلال یادگیری چیزی می دونی؟»

محمد شلوارش را عوض کرد و نزدیک مهدی شد و گفت: «این مربوط به تخصص مغز و اعصاب، فکر کنم مریم بهتر بتونه کمکت کنه، روانشناس‌ها بهتر راجع به جزئیات این‌جور مشکلات اطلاع دارند.»

مهدی: «آره یه چیزهایی گفت؛ ولی یه سؤال برام پیش اومده میخوام ببینم که ازلحاظ فیزیکی هم‌روی مغز تأثیر میذاره؟ و اینکه کسی که این مشکل رو داره میتونه ازدواج کنه؟»

محمد پرسید: «میخوای زنش بدی؟»

مهدی متعجب پرسید: «کیو؟»

محمد درحالی‌که ادای مهدی را درمیاورد با صدای آهسته و حالتی مرموز جواب داد: «همون موجود شگفت‌انگیز رو.»

مهدی با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و سپس گفت: «نه می خوام شوهرش بدم.»

محمد دستی به شانه مهدی زد و گفت: «پس بگو چرا از مریم نمی‌پرسی!»

مهدی خنده‌اش را قطع کرد و پرسید: «حالا میتونه یا نه؟»

محمد جواب داد: «ازدواج نمی دونم... شاید ... البته طرف مقابل باید کاملاً به موضوع مسلط باشه چون این‌جور آدم‌ها در مقابل چیزهای نو و جدید به کمک احتیاج دارند.»

مهدی که کاملاً به‌طرف محمد چرخیده بود و با توجه کامل به حرف‌هایش گوش می‌داد پرسید: «یعنی همیشه باید یکی باشه که چیزهای جدید رو یادش بده؟»

محمد جواب داد: «ببین وقتی تو با یه موضوع جدید برخورد می‌کنی میری مطالعه می‌کنی تجربه می‌کنی تا به موضوع مسلط بشی ولی اونا رو باید مسلطشون کنی البته اگه از کودکی درست آموزش دیده باشند می تونند تا حدی خودشون کار رو جلو ببرند.»

مهدی دستی به زیر چانه‌اش کشید و گفت: «من امروز یه نفر رو دیدم که ظاهراً آدم سالمی بود حتی حرکات و رفتارش هم خیلی غیرعادی نبود و اگه مریم نگفته بود اختلال یادگیری داره اصلاً نمی‌شد چیزی فهمید.»

محمد خم شد و جوراب‌هایش را از روی زمین برداشت و همان‌طور که به‌طرف در حرکت می‌کرد گفت: «خب خوب آموزش دیده.»

همان موقع مریم وارد اتاق شد و گفت: «تموم نشد حرف‌های برادرانه؟! بیایید می‌خواهیم شام بخوریم.»

مهدی کتاب‌ها را در کتابخانه قرارداد و همراه مریم شد و محمد هم به دنبال آن‌ها از اتاق خارج و برای شستن دست‌هایش به سمت دستشویی رفت بعد از شستن دست‌ها به سمت سفره رفت و با دیدن ظرف آش روبه مهدی گفت: «گفتم چی شده داداش ما اومده نگو بوی آش به دماغش خورده.»

مهدی با دیدن دوباره محمد پرسید: «محمد از بین هم‌دانشگاهی‌ها کسی به اسم الماسی می‌شناسی؟»

محمد کنار مهدی نشست و گفت: «نه. همونه که اختلال یادگیری داره؟»

مهدی جواب داد: «نه خواهرشِ این‌جور که مریم میگه سال اولی باید باشه.»

محمد کاسه‌ آش را از دست مادرش گرفت و گفت: «نمی دونم، شاید... آخه یه الماسی که نیست. حالا با خواهرش چه کار داری؟»

مهدی سرش را پایین انداخت و درحالی‌که با قاشق آش را هم می‌زد گفت: «هیچی می‌خواستم بدونم چه جوریه؟»

محمد سرش را نزدیک گوش مهدی برد و پرسید: «خودش رو میخوای شوهر بدی یا خواهرش رو؟»

سید رضا که متوجه حرف‌های آن‌ها بود با عصبانیت روبه مهدی گفت: «نمی‌خواهید دست از سر این بهار خانم بردارید؟ بسم‌الله بگید و شروع کنید. هر کی هر سؤالی داره بره از خودش بپرسه.»

مریم به محمد نگاه کرد و با حرکت سر از او پرسید موضوع چیه؟ که محمد با تکان دادن سر و حرکت لب‌ها گفت هیچی.

 

 


جناب قدح
سلام بر خانم فتحی

درود و خسته نباشید .
سلام بر جناب قدح 

سلامت باشید.
علی ابن الرضا

سلام چه جالب

همش رو خوندم..قلم هم خوب بود چیزای بدردبخوری هم یاد داد..منتظر ادامش

موفق باشین

سلام
سپاس از همراهیتون
عرفان ...
دنیای کامپیوتر:
(موفق باشید.قلمتان پا بر جا)
سپاس
ح. شریفی
سلام
از پست نهم به بعد نظرها را بسته بودید
چرا؟
لطفا نظر ها را در قسمت های بعد باز کنید.
داستان نویسی هنر، حوصله و مطالعه می خواهد که شما همه ی این ها را دارید.
قسمت بیست و سوم را هم خواندم، به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق و پیروز باشید.🌷
سلام 
بستن نظرها دلیل خاصی نداشت.

چشم

ممنون از تعریفتون حوصله و مطالعه رو می تونم قبول کنم ولی هنر رو نه چون اولین باره که مینویسم.

ممنون از همراهی شما 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan