دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست دهم

با صدای زنگ بهار با خوشحالی به سمت در رفت و با دیدن مریم سلام کرد و او را در آغوش کشید. مریم هم نسبت به ابراز احساسات او واکنش نشان داد و با لبخند جواب سلامش را داد.

مادر بهار که پشت آن ها ایستاده بود گفت: «بهار خانم محمودی رو سر پا نگه ندار.»

سپس رو به مریم ادامه داد: « سلام خوش آمدید!»

مریم همانطور که داخل خانه میشد گفت: «سلام خانم الماسی. ممنون! ببخشید، افتادید تو زحمت، چون میخواستم راجع به مسئله مهمی با هاتون صحبت کنم دعوتتون رو قبول کردم.»

مادر بهار با خوشرویی با دستش به در ورودی پذیرایی اشاره کرد و گفت: «خواهش میکنم چه زحمتی، بهم بگید ریحانه دوست های بهار دوست ما هم هستند.»

همانطور که از راهروی ورودی که راه پله طبقه دوم هم کنار آن قرار داشت رد می­شدند بهار از مریم پرسید: «مریم جون پس آقا مهدی کو؟»

مریم کفش هایش را درآورد و جواب داد: «یه کم کارش طول میکشه، یک ساعت دیگه میاد.»

بهار که مشخص بود از حضور مریم در خانه خیلی ذوق زده است با دو دستش به هم کوبید و گفت: « خیلی خوبه بابا هم تا اون موقع حتما میرسه.»

وارد هال شدند و ریحانه خانم با دست به طرف پذیرایی اشاره کرد و گفت: «بفرمایید.»

مریم ایستاد و روبه ریحانه خانم در حالی که به بهار اشاره میکرد گفت: «با اجازتون من و بهار بریم یه جای خلوت تا با هم صحبت کنیم.»

ریحانه خانم دستی به شانه اش زد و و او را به سمت مبل های داخل پذیرایی هدایت کرد و گفت: «بنشینید تا یه چایی بیارم دیر نمیشه.»

مریم گفت: «آخه میخوام با خودتون هم صحبت کنم.»

ریحانه خانم گفت: «حالا وقت زیاده برای صحبت، بنشینید الان برمیگردم. درضمن راحت باشید مثل خونه خودتونه»

مریم گفت: «ممنون ریحانه خانم»

سپس به سمت آشپز خانه حرکت کرد و بهار نیز به دنبال مادرش رفت. مریم  به سمت پذیرایی حرکت کرد و روی مبل نشست که متوجه شد کسی از دستشویی بیرون می آید. دختر با دیدن مریم سلام کرد و خواست با سرعت به سمت اتاق برود مریم از واکنش آن دختر لبخندی به لبش آمد و سریع گفت: «سلام تنهام  نمیخواد جایی بری.»

دختر به محض شنیدن حرف مریم به سمت او بازگشت و تمام پذیرایی را نگاهی انداخت.

مریم با خنده گفت: «خیالت راحت کسی نیست.»

دختر دستهایش را که خیس بود با لباسش خشک کرد و خیلی اهسته و شمرده گفت: «سلام ببخشید متوجه نشدم که اومدید، بهار گفت با همسرتون تشریف میارید به خاطر همین هول شدم.»

مریم همین طور که از روی مبل بلند می شد گفت: «دوباره سلام، خواهش میکنم همسرم هم تا یک ساعت دیگه میاد.»

دختر به سمت مریم حرکت کرد و دستش را مقابل او گرفت و با فشرده شدن دستش گفت: «بهناز هستم خواهر بهار.»

مریم: «خوشبختم مریم محمودی.»

بهناز دستش را رها کرد و روی مبل در کنار مریم نشست و روبه مریم گفت: «خیلی خوشحالم از آشناییتون میخواستم بابت حال خوب بهار تو این یه هفته تشکر کنم.»

مریم جواب داد: «خواهش می کنم وظیفمه، راستی میخواستم بدونم نظرت راجع به بهار رو بدونم.»

بهناز با دستش موهایش را پشت گوشش برد و گفت: «خواهر خوبیه و در ضمن راز دار خوبیه. میدونید اوایل خیلی سخت بود درست نمیتونست حرف بزنه درست نمی تونست بنویسه زود عصبی میشد؛ اما بعد از نقاشی دیگه آروم گرفت. مامان خیلی اذیت شد چیزی که خوبه اینه که بهار اینو میفهمه و قدردانه.»

مریم پرسید: «میدونی مشکل بهار چیه؟»

بهناز جواب داد: «خوب اوایلش فکر میکردم عقب موندگیه. اون حتی نمی تونست با من بازی کنه. مامان ازم میخواست جلوی بهار بازی کنم تا اون یاد بگیره و من اصلا دوست نداشتم؛ میخواستم هم بازیم باشه. مامان میگفت فکر کن تو نمایش اجرا میکنی و اون تماشاچیه.  این جوری شد که من راضی شدم؛ شاید نزدیک یک سال یا بیشتر طول کشید تا بتونه وارد بازی بشه الان گاهی باهم شطرنج ، تخته بعضی وقت ها هم منچ بازی میکنیم.»

مریم با شنیدن حرف های بهناز اهی کشید و گفت: «کاش همه بچه هایی که این مشکل رو دارند همچین خانواده هایی داشتند. این خیلی خوبه که شما ها درکش میکنید.»

همان لحظه مادر مریم از آشپزخانه با سینی چای در دست به  سمت پذیرایی آمد و گفت: «اگه ده سال پیش اینجا بودید این حرف رو نمی­زدید. برای همه سخت گذشت حتی خود بهار.»

مریم سرش را به سمت ریحانه خانم چرخاند و گفت: « شاید...  ولی مهم الان که موفقید.»

سپس استکانی از روی سینی مقابلش برداشت و روی میز گذاشت و روبه بهناز پرسید: «خوب شما چه کار میکنی بهناز خانم؟»

بهناز جواب داد: «سال اول پزشکی ام .خونه دانشگاه... دانشگاه خونه، همین.»

مریم خیلی هم عالیی گفت و شیرینی از داخل ظرفی که بهار مقابلش گرفته بود برداشت و مشغول خوردن ان همراه با چایش شد. بهار ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و روبه روی مریم نشست و گفت: «مریم جون بعد از پذیرایی  میای حیاط خونمون رو نشونت بدم.»

مریم با لبخند از پیشنهادش استقبال کرد و گفت: «البته عزیزم!»

مریم استکان خالی چای را روی میز قرار داد و چادرش را از سرش در آورد. بهناز چادرش را گرفت و گفت: «بدید من براتون آویزون میکنم.»

مریم چادرش را به بهناز داد و تشکر کرد و سپس روبه بهار گفت: «خوب بهار خانم برگه ات رو بیار باهم بریم هم حیاط رو ببینیم هم صحبت کنیم.»

بهار از روی مبل بلند شد و به سمت میز کنسولی که نزدیک در ورودی قرار داشت رفت و از داخل کشوی آن برگه را در آورد و روبه مریم گفت: «بریم.»

مریم و بهار همراه هم به سمت حیاط رفتند. ریحانه خانم هم برای سرکشی به غذا به آشپزخانه رفت و از بهناز خواست برای آن ها میوه را به حیاط ببرد.


دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan