دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست نهم

روز شنبه بود و موعد دیدار دوباره بهار با مریم. منشی در سالن دفتر مشاوره پشت میزش نشسته بود که تلفن روی میز شروع به زنگ خوردن کرد، همین که گوشی را برداشت صدای هیجان زده بهار از پشت تلن به گوشش رسید: « الو، سلام. دفتر خانم محمودی؟»

منشی جواب داد: «سلام. بفرمایید؟»

بهار گفت: «من الماسی هستم. امروز وقت مشاوره داشتم.»

منشی گفت: «بله درسته ساعت پنج و نیم.»

بهار من منی  کرد و گفت: «راستش... میخواستم نوبتم رو کنسل کنم.»

منشی تکیه اش را از صندلی جدا کرد و با تعجب پرسید: «چرا؟!»

بهار دوباره با تاخیر جواب داد: «میتونم با خود خانم محمودی صحبت کنم؟»

منشی خودکار را از روی میز برداشت و درحالی که روی اسم بهار خط میکشید گفت: «الان که نمیشه، مراجعه کننده دارند.»

بهار با التماس گفت: «خواهش میکنم.»

منشی به یاد هفته قبل افتاد که مریم و بهار ساعت اخر را با هم تنها بودند پس گمان کرد که شاید رابطه نزدیکتری با هم دارند پس گفت: «گوشی دستت باشه، ببینم میتونه صحبت کنه.»

منشی بعد از برقراری تماس داخلی با مریم تماس را برای بهار وصل کرد: «الو، بهار خانم؟»

بهار با شنیدن صدای مریم با شوق تمام جواب داد: «سلام مریم جون!»

مریم هم با نشاط بیشتری پرسید: «سلام عزیزم، خوبی؟ اتفاقی افتاده؟»

بهار همراه با خنده  و پشت سرهم جواب داد: « نه خوبم. راستش میخواستم امشب شما و آقا مهدی رو برای شام دعوت کنم برای کمک به مامان میمونم خونه به خاطر همین خواستم نوبتم رو کنسل کنم.»

مریم گفت: «ممنون عزیزم راضی به زحمت نیستم، باشه برای یه وقت دیگه.»

بهار ملتمسانه گفت: «تو رو خدا!  من هم دوست دارم دوست هام رو دعوت کنم.»

مریم جواب داد:«راستش برنامه مهدی رو نمیدونم چیه، میتونه بیاد یا نه»

 بهار گفت: «خوب ازش بپرسید.»

مریم با تردید گفت: «آخه!»

 بهار پرسید: «باشه قبول دیگه؟»

مریم جواب داد: «من زنگ بزنم به مهدی بهت خبر میدم. فعلا خداحافظ.»

بهار با خوشحالی جیغی کشید و گفت: «اخ جون خداحافظ»

گوشی تلفن را در جایش قرار داد و روبه مراجعه کننده پرسید: «چند تا تست دیگه مونده؟»

مراجعه کننده جواب داد: «صفحه آخرشه.»

مریم گفت: «پس من میرم بیرون، یه تماس ضروری برام پیش اومد؛ تا برگه رو پر کنی اومدم.»

سپس از پشت میزش بلند شد، به طرف کیفش که روی رخت آویز بود رفت و گوشی تلفن همراهش را در آورد و از اتاق خارج شد. منشی با دیدنش گفت: «چیزی میخواهید خانم محمودی؟»

مریم جواب داد: «نه عزیزم راحت باش می خواستم یه زنگ بزنم اومدم بیرون.»

شماره مهدی را گرفت، بعد از سه بار بوق خوردن هنوز جواب نداده بود. حدس میزد که سرش شلوغ باشد، مهدی گفته بود که به دلیل نزدیک شدن به امتحانات پایان ترم برای دانشجویان کلاس های فوق العاده برگزار میکند، ممکن است بعضی اوقات در دسترس نباشد یا دیرتر به خانه بیاید. میخواست تلفن را قطع کند که مهدی گوشی را جواب داد: «الو جانم؟»

مریم جواب داد: «سلام ببخشید نمی خواستم مزاحم کارت بشم ولی یه کار فوری پیش اومد مجبور شدم.»

مهدی گفت: «سلام، خواهش میکنم عزیزم شما مراحمید حالا چی مجبورت کرده؟»

مریم جواب داد: «بهار زنگ زد برای شام دعوتمون کرد گفتم نمی تونی بیایی اونم اصرار کرد که حتما با هات تماس بگیرم.»

مهدی با تعجب گفت: «جدی؟ عجب دختر خوش قولی، خوب من کارم تا هفت طول میکشه  میخوایی تو برو منم بعدا میام.»

مریم پرسید: «یعنی بریم؟»

مهدی جواب داد: «ای بابا، من دارم به شام فکر میکنم، اونوقت تو میگی لیلی زن بود یا مرد! معلومه که میریم.»

مریم با نارضایتی گفت: «اخه...»

مهدی صحبتش را قطع کرد و گفت: «اتفاقا خوب شد چون من میخواستم حتما یه روز برم خونشون»

مریم نفسش را پر صدا خارج کرد و گفت: «باشه پس بعدا میبینمت، خیلی دیر نکنی.»

مهدی: «چشم، به امید دیدار.»

مریم خداحافظی گفت و گوشی را قطع کرد، به طرف میز منشی رفت و تلفن منزل بهار را گرفت و قبول دعوت شام را به آنها اطلاع داد. مریم هم بعد از تمام شدن کارش به منزل خودشان رفت تا برای مهمانی آماده شود.


دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan