دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست یازدهم

مریم طی صحبت هایی که با بهار داشت و برگه پر شده، فهمید که حدسی که زده، درست بوده و باید با خانواده او راجع به حدس خود و راه حلش صحبت کند. بعد از پایان صحبتشان از بهار خواست که به داخل بروند. با ورود به خانه متوجه شد که آقای الماسی و پسرش در پذیرایی نشستند. رو به بهار گفت: «مثل اینکه پدر و برادرت خونه هستند. میشه اول تو بری داخل و  کیف من و برام بیاری؟»

بهار گفت: «الان میارم.»


سریع به سمت پذیرایی رفت و به پدرش سلام کرد و کیف مریم را که کنار در بود با عجله برداشت و به سمت مریم که در راهروی ورودی حیاط ایستاده بود، رفت. مریم چادر رنگیی را از کیفش درآورد و سر کرد و به همراه بهار به سمت پذیرایی رفتند. به محض دیدن اقای الماسی به ان ها سلام کرد.

آقای الماسی هم جواب داد: «سلام  دخترم خوش آمدید بفرمایید.»

پسر آقای الماسی ایستاد و به مریم سلام کرد و مریم هم جوابش را داد. که اقای الماسی به مریم تعارف کرد که در کنار ان ها بنشیند سپس جهت معرفی پسرش به مریم دستی به شانه پسرش زد و گفت: «پسرم ... بهمن ... بهناز رو هم که دیدید.»

مریم روی مبل روبه روی ان ها نشست و گفت: « زنده باشند. بله با بهنازخانم آشنا شدم.»

ریحانه خانم با شنیدن صدای مریم از آشپزخانه بیرون آمد و روبه مریم پرسید: «کارتون تموم شد؟»

مریم جواب داد: «بله»

ریحانه خانم کنار مریم نشست و گفت: «ببخشید اگه نیومدم پیشتون گفتم مزاحم نباشم.»

مریم گفت: «خواهش میکنم اختیار دارید. راستش میخواستم باهاتون صحبت کنم.»

آقای الماسی پرسید: «راجع به بهار؟»

 ریحانه خانم با حرکت دست ان ها را به سکوت دعوت کرد و سپس از بهار خواست که چایی بیاورد. به محض اینکه بهار از پیش ان ها رفت رو به مریم گفت: «بفرمایید.»

مریم گفت: «بله ... راستش من یه حدس هایی زده بودم؛ اما امروز مطمئن شدم.»

مریم که دید قیافه خانم و آقای الماسی درهم شد، لبخندی زد و ادامه داد: «نگران نباشید حدس هام چیز بدی نبوده.»

ریحانه خانم نفسش را پر صدا خارج کرد و گفت: «راستش یکم ترسیدم گفتم نکنه طوری شده یا ما سهل انگاری کردیم.»

بهار با سینی چای وارد شد و اول به مریم تعارف کرد و گفت: «پس چرا آقا مهدی هنوز نیومدند؟»

مریم بد از برداشتن استکان چای نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و با دیدن ساعت که از 8 گذشته گفت: «احتمالا کارش طول کشیده الان باهاش تماس میگیرم اگه...»

هنوز حرف مریم تمام نشده بود صدای زنگ در بلند شد.

بهار با شنیدن صدای زنگ گفت: «حتما خودشه.»

 سینی را روی میز گذاشت و خواست در را باز کند که بهمن زودتر بلند شد و گفت: «من باز میکنم.»

پس از زدن دکمه آیفون به سمت در ورودی حرکت کرد

بهار تصویر آیفون را نگاه کرد و با خوشحالی گفت: «خودشه.»

آقای الماسی با گفتن چه حلال زاده به سمت درب ورودی برای استقبال رفت و بهار در کنار پدرش ایستاد. مهدی به همراه بهمن وارد خانه شد و با آقای الماسی دست داد و سلام کرد. بهار با دیدن مهدی جلو آمد و سلام کرد.

مهدی هم با گرمی جوابش را داد: «سلام بهار خانم!»

آقای الماسی همزمان به طرف پذیرایی اشاره میکرد و تعارفی به مهدی کرد و گفت: «بفرمایید، خوش آمدید. مشتاق دیدار!»

مهدی با او هم قدم شد و گفت: «خیلی ممنون همچنین»

مریم به محض دیدن مهدی بلند شد و سلام کرد. مهدی جوابش را داد و به سمت مریم رفت و با او دست داد و آرام لب زد: «خوبی؟»

مریم با اشاره سر جوابش را داد.

آقای الماسی همانطور که کنار مهدی ایستاده بود، گفت: «بهار اینقدر تو یه هفته ازتون تعریف کرد که همگی مشتاق بودند این آقا مهدی رو ببینند.»

مهدی گفت: «این از خوبی بهار خانم؛ اگر نه که من اینقدر ها هم تعریفی نیستم. باز هم باید ببخشید که مزاحمتون شدم.»

آقای الماسی گفت: «ای بابا چرا تعارف میکنید بفرمایید.»

با دست به مبل های پذیرایی اشاره کرد و هر دو روی مبل سه نفره نشستند. بهناز با سینی چای و ریحانه خانم هم با ظرف شیرینی وارد شد و هر دو باهم به مهدی سلام کردند. مهدی با دیدن آن ها ایستاد و جواب سلامشان را داد.

ریحانه خانم گفت: «خیلی خوش آمدید بفرمایید.»

بهناز سینی چای را مقابل مهدی گرفت و گفت: «بفرمایید.»

آقای الماسی: «این دخترم بهناز خانم دکتر آینده.»

مهدی همانطور که چای را از سینی بر می داشت گفت: «ممنون، خوشبختم، موفق باشید.»

بهناز گفت: «خواهش میکنم، ممنون.»

 و سینی را مقابل پدر گرفت و وقتی چای را به همه تعارف کرد کنار مریم نشست آرام به مریم گفت: «حدس میزدم آقا مهدی این طوری باشه.»

مریم سرش را به سمت بهناز چرخاند و گفت: «چطور؟»

بهناز گفت: «راستش بهار اینقدر ازش تعریف کرد که یه جورایی تصویر سازی کرده بودم اما وقتی شما رو دیدم گفتم همچین خانم  زیبایی باید یه شوهر جذاب داشته باشه.»

مریم گفت: «ممنون نظر لطفته.»

بهناز گفت: «ولی جدی اگه نمی­دونستم زن و شوهرید  فکر می کردم خواهر برادرید.»

مریم گفت: «آخه پسر عمه ام.»

بهناز گفت: «جدی؟»

مریم با تکان دادن سر پاسخش را داد.

آقای الماسی گفت: «پس بهار کجا رفت؟»

بهمن گفت: «رفت بالا لباسش رو عوض کنه.»

ریحانه خانم رو به بهناز گفت: «بهناز جان مادر بیا میز و بچینیم.»

مریم هم بلند شد تا به آن ها کمک کند.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan