دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست دوازدهم

بعد از صرف شام بهناز و بهار در آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها بودند و بهمن نیز برای آماده کردن برنامه درسی فردا به اتاقش رفته بود مهدی و مریم در کنار خانم و آقای الماسی در پذیرایی نشسته بودند و از چایی که ریحانه خانم آورده بود می نوشیدند مریم فرصت را مناسب دید تا در مورد بهار با آن ها صحبت کند روبه ریحانه خانم گفت: «واقعا ممنون خیلی زحمت کشیدید؛ ولی به قول مهدی، یه شب حتما باید تشرف بیارید تا ما هم در خدمتون باشیم.»

ریحانه خانم گفت: «این چه حرفیه این در برابر حال خوب بهار تو این یه هفته چیزی نیست.»

مریم نگاهش را بین ریحانه خانم و اقا الماسی چرخاند و گفت: «راستش میخواستم راجع به همون موردی که قبل از شام داشتم خدمتون عرض میکردم، باهاتون صحبت کنم.»

آقای الماسی گفت: «بفرما دخترم ما سراپا گوشیم.»

مریم استکان چای را روی میز گذاشت و کمی در جایش جابجا شد سپس گفت: «راستش بهار هیچ مشکلی نداره فقط ...»

ریحانه خانم با اضطراب  حرف مریم را قطع کرد و پرسید: «فقط چی؟»

مریم جواب داد: «ببینید شما در مورد همه چیزهایی که بتونه به درست زندگی کردن اون کمک کنه دقت کردید الا یه چیز»

آقای الماسی هم که کنجکاو شده بود پرسید: «چی؟»

مریم در یک کلمه جواب داد: «رابطه ها»

ریحانه خانم دوباره پرسید: «یعنی چی؟»

مریم نگاهی به مهدی انداخت که با دقت به حرف های ان ها گوش میدهد سپس در جواب ریحانه خانم گفت: «اون همه احساس ها رو می­شناسه؛ اما نمی­دونه که کجا و چه جوری ازش استفاده کنه، مثلا اون اعتماد رو میشناسه؛  اما نمیدونه که نمی­شه به همه مثل خانوادش اعتماد کنه یا مثلا دوست داشتن رو بلده؛ اما نمی­دونه که در مورد آدم های متفاوت مقدارش فرق میکنه و خیلی چیزهای دیگه ... این هم به خاطر اینه که هیچ رابطه ای رو ندیده که بخواد یاد بگیره شما که میدونید اون برای درک کامل یه چیزی باید چندین و چند بار براش تکرار بشه.»

ریحانه خانم که تا الان به طرف مریم خم شده بود و با توجه و اضطراب به حرف های مریم گوش می داد به پشتی مبل تکیه داد و گفت: «این رو من هم میدونم؛ اما آدم های اطرافش به اون یه جور دیگه نگاه میکنند و اون نمیتونست تحمل کنه تو دانشگاه خیلی اذیت شد.»

مریم گفت: «شما باید با کسی این رابطه ها رو بهش یاد بدید که مشکل بهار رو بدونه و هیچ قضاوتی راجع بهش نکنه، مثلا فامیل خیلی بهتر از آدم های غریبه است.»

آقای الماسی گفت: «حق با شماست؛ اما خوب ما فامیل زیادی نداریم. ریحانه که یه خواهر داره تهران زندگی میکنه، خود من هم سه تا خواهر دارم که بعد از ازدواج از این شهر رفتند، سالی یه بار هم به زور هم رو می بینیم. همسایه هم که خودتون ماجرای خواستگار بهار رو شنیدید،  نمیشه رابطه ایجاد کرد.»

مهدی که تا حالا ساکت بود و به حرف های آن ها گوش می­داد گفت: «خوب این یه بهونه شد که حتما با خانواده خودم آشناتون کنم نظرت چیه مریم؟»

مریم جواب داد: «خوبه ولی کمه. میدونید بهار یه حس جدید رو درک کرده و اون عشقه، دنبال همچین چیزی میگرده اونقدر رابطه ها براش ساده است که من مطمئنم که ممکنه این خلا باعث بشه به یه شخص نامناسب دل ببنده و خب با توجه به روحیه­ای که داره خودتون فکرش رو بکنید که مخالفت با اون چه قدر براش مخاطره انگیزه.»

مهدی دوباره پرسید: «به نظرت مسافرت میتونه تاثیر گذار باشه؟»

مریم جواب داد: «البته حداقل به درک بین رابطه خانوادش با افراد غریبه میتونه برسه.»

مهدی روبه اقای الماسی کرد و گفت: «خوبه .... ببینید آقای الماسی  من و خانواده ام برنامه داریم که ان شاالله بعد ماه رمضون بریم مشهد؛ اگه شما هم همراه ما بیایید خیلی خوب میشه. تازه اونجا مریم هم هست میتونه خیلی بیشتر کمک بهار خانم باشه.»

آقای الماسی تشکری کرد و گفت: «این که خیلی خوبه؛ ولی آخه همین جوری که نمی شه شما میخواین یه سفر خانوادگی برین اونوقت بودن ما صورت خوشی نداره.»

مهدی گفت: «این چه حرفیه که میزنید اتفاقا پدرو مادرم خیلی مشتاقند که شما رو ببینند.»

ریحانه خانم با تعجب پرسید: «مگه ما رو میشناسند؟»

مهدی روبه ریحانه خانم کرد و جواب داد: «البته من راجع به آشنایی با بهار خانم باهاشون صحبت کردم، در ضمن تا یادم نرفته مادرم خواست ازتون حلالیت بگیرم.»

ریحانه خانم دوباره پرسید: «واسه چی حلالیت؟»

مهدی جواب داد: «راستش من جریان آشنایی خودم و بهار خانم رو براشون گفتم، مادرم هم از روی کنجکاوی سوال هایی رو از مریم پرسید بعد گفت که شاید شما راضی نباشید، میخواست خودش بیاد من قول دادم از طرف ایشون از شما حلالیت بخوام.»

ریحانه خانم گفت : «ای بابا این چه حرفیه؟ حلال سلامتی! گفتم حالا چی شده.»

مهدی از این فرصت استفاده کرد و دوباره رو به اقای الماسی گفت: «پس برای اینکه ما مطمئن بشیم مشهد رو با ما همسفر بشید.»

آقای الماسی هم که دید مهدی همچنان اثرار به همسفر شدن دارد و صحبت در مورد سفر به مشهد است گفت : «باشه اگه خدا قسمت کنه حرفی نیست حالا تا ماه رمضون که خیلی مونده.»

همان موقع بهار و بهناز که کار شستن ظرف ها و مرتب کردن آشپزخانه را تمام کرده بودند وارد پذیرایی شدند و بهناز روبه بقیه گفت: «ببخشید با اجازه همگی من صبح کلاس دارم یه سری از کار هام مونده نمیتونم پیشتون بشینم.»

مریم گفت روبه بهناز: «دستت درد نکنه کاش گذاشته بودی من کمک بهار میکردم تا به کارهات برسی.»

بهناز با گفتن نه بابا این چه حرفیه جمع آن ها را ترک کرد. 

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan