دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست سیزدهم

بهار کنار مادرش و مریم نشست و گفت: «مریم جون، آقا مهدی میشه بیاید نقاشی هام رو نشنتون بدم.»

مریم گفت: «حتما خیلی دوست دارم ببینم.»

بهار با خوشحالی از جایش بلند شد و با نگاهی به هردوی آن ها گفت: «پس دنبال من بیایید.»

  پس خودش به طرف راهرویی که به حیاط میرسید، رفت.  مریم بلند شد و به سمت حیاط رفت، مهدی نیز از جایش برخواست روبه آقای الماسی با اجازه ای گفت و به دنبال مریم  به سمت حیاط حرکت کردند. بعد از وارد شدن به حیاط مهدی به مریم گفت: «چه حیاط قشنگی!»


مریم گفت: «آره منم که دیدم خیلی خوشم اومد.»

مهدی نگاهش را دور تا دور حیاط چرخاند و پرسید: «حالا کجا رفت این دختر؟»

مریم با دستش اشاره به در کوچک کنار حیاط کرد و گفت: «اونجاست، اون در که بازه بهم گفت اونجا نقاشی میکنه.»

همون لحظه بهار سرش را از اتاقک بیرون آورد و گفت: «بیایید دیگه.»

 هر دو به طرف اتاقک رفتند و با دیدن تابلوهای کوچک و بزرگی که به دیوار اتاقک که به خاطر سقف کوتاهش بیشتر شبیه انباری بود، نصب شده بود؛ حیرت زده شدند. بهار که از شگفت زده شدن آن ها هیجان زده شده بود شروع کرد به توضیح دادن: «تابلو ها به ترتیب تاریخ چیده شدند هر وقت تابلوی جدیدی اضافه بشه قدیمی ترین تابلو رو برمیدارم و همه تابلو ها یه میخ میرن عقب تر.»

مهدی به طرف آخرین تابلویی که بهار کشیده بود، رفت. تصویر پیرزنی بود که پارچه سبز رنگی را به دستی که روبه رویش قرار داشت میبست، همانطور که نگاهش محو تابلو بود گفت: «خیلی قشنگ و طبیعیه! اصلا فکر نمیکردم اینقدر مهارت داشته باشی.»

سپس رو کرد به بهار و ادامه داد: «اینکه تاریخش مال دی ماه یعنی از اون موقع تا حالا نقاشی نکشیدی؟»

بهار جواب داد: «چرا ولی برای نگار خونه بوده.»

مریم هم که متوجه تابلو شده بود، پرسید: «این عکس شخص خاصیه؟»

بهار تکه اش را به دیوار کنار اتاقک داد و آرام جواب داد: «آره ننجونمه؛ ولی دو ساله که فوت شده.»

مهدی خدا رحمتش کنه ای زیر لب گفت و مریم که متوجه ناراحت شدن بهار شد برای عوض کردن بحث دوباره پرسید: «این دست توی نقاشی ماله توه؟»

بهار تکیه اش را از دیوار گرفت و به آن ها نزدیک تر شد و گفت : «آره... راستش یه اتفاقی افتاد که این رو کشیدم.»

مهدی و مریم هر دو باهم پرسیدند: «چه اتفاقی؟»

بهار درحالی که میخندید گفت: «چه جالب گفتید... خب یه روز با مادرم رفتیم مسجد فکر کنم شهادت... امام رضا(ع) بود یه دیگ آش نذری توی حیاط مسجد بود مامان میگفت بیا هم بزن از امام رضا بخواه کمکت کنه، اول به حرفش گوش ندادم، اما دیدم بقیه یه جوری نگاه میکنند؛ رفتم، هم زدم و رفتم یه گوشه ایستادم؛ با خودم فکر می­کردم ننجون همیشه از این جور چیزها خوشش می­اومد، پس بهتره امام رضا به ننجون کمک کنه. بعد از تموم شدن نذری یه ظرف آش گرفتیم رفتیم خونه شب خواب ننجون رو دیدم گفت دستت درد نکنه، خیلی دلم هوای آقا رو کرده بود. بعد اشاره کرد برم طرفش و گفت دستت رو بیار جلو دستم رو بردم جلو گفت این سوغاتی تو. بعد پارچه رو به دستم بست و گفت وقتی رفتی پیشش قاب خورشید رو ببر و بعدش از خواب بیدار شدم و شروع کردم به کشیدن نقاشی.»

مهدی و مریم که با حیرت به ماجرا گوش میداند، دوباره همزمان گفتند: «قاب خورشید؟»

بهار باز هم در حالی که می خندید گفت: «چه جالب گفتید. قاب خورشید یه قاب کوچولو که بابجون به ننجون داده اسم  دوازده امام توش نوشته شده از مشهد براش گرفته.»

مریم و مهدی به هم نگاه کردند و مریم گفت: «حالا اون قاب کجاست؟»

بهار جواب داد: «نمی دونم.»

مهدی پرسید: «میتونی پیداش کنی؟»

بهار جواب داد: «شاید بابا بدونه ... شایدم تو وسایل ننجون باشه.»

مریم گفت: «خوب بهتره ما دیگه بریم، کارهات فوق العاده اند بهار جون. خوشحالم که ما رو قابل دونستی و اجازه دادی ببینیم ( و روبه مهدی ادامه داد) بریم دیگه؟»

مهدی سرش را خم کرد و گفت: «بریم.»

بهار دستش را بلند کرد تا مانع رفتن آن ها بشود وقتی که ان ها ایستادند گفت: «شما بهترین دوست های من هستید یه چیزی میخواستم ازتون.»

مریم و مهدی هردو باهم گفتند: «چی؟»

بهار دوباره خندید و گفت: «چه جالب گفتید. عکس هاتون؛ اگه کوچیک هم باشه اشکالی نداره.»

سپس دستش را به طرف آن ها دراز کرد که مریم پرسید: «الان؟»

 بهار با اشاره سر گفت آره.

مهدی روبه مریم گفت: «همون عکس های تو کیف پولت رو بده.»

مریم سرشرا به معنی قبول کردن تکان داد و روبه بهار گفت: «کیفم تو خونه است بریم داخل بهت میدم.»

بهار دستش را که هنوز روبه روی ان ها قرار داشت پایین انداخت و تشکر کرد. مریم و مهدی از بهار خداحافظی کردند و پس از خداحافظی از خانم و آقای الماسی راهی خانه خودشان شدند در راه هیچ حرفی بین آن ها رد و بدل نشد هر دو در فکر تابلو های زیبای نقاشی و خواب بهار بودند. وقتی به خانه رسیدند مهدی به مریم گفت : «یه روز که کارت سبک باشه برنامه بزار که آقای الماسی و بابا اینا رو دعوت کنیم.»

مریم گفت: «پنج شنبه خوبه؟... کل روز رو بیکارم.»

مهدی جواب داد: «عالی.»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan