دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست چهاردهم

مهدی روبروی درب منزل مرتضی بردار بزرگش که در طبقه اول قرار داشت ایستاده بود و اصرار میکرد که خیلی زودتر از شروع مهمانی به منزل آن ها بیایند: «خان داداش بیایید دیگه، حتما میخوایید مثل مهمون ها آخر شب پاشید بیایید؟»

مرتضی درب خانه را کامل باز کرد و گفت: «مهدی... صد بار گفتم به من نگو خان داداش فاصله سنی مون که دوسال بیشتر نیست. باشه می آییم بیا تو تا پریسا اسماعیل رو آماده کنه.»

مهدی به دیوار تکیه داد و پای راستش را بلند کرد و کنار دیوار گذاشت و دست به سینه رو به مرتضی گفت: «نه همین جا می ایستم زود آماده شید.»

مرتضی زیر لب ای بابایی گفت و سرش را  تکان داد و همانطور که به داخل میرفت گفت: «باشه، هر جور راحتی.»

چند دقیقه­ای از انتظار مهدی نگذشته بود، که اسماعیل پنج ساله با ظاهری مرتب و موهای شانه زده در چهار چوب در ظاهر شد و به عمویش سلام داد. مهدی سر تا پایش را برانداز کرد، پسرک تپل و بانمک که رنگ سبزه­ی پوستش به مادرش رفته بود و بسیار دوست داشتنی بود برای این عمو؛ شاید یکی از دلایلش این بود که همه می گفتند شیطنت بی اندازه اش به مهدی رفته است.

مهدی رو به اسماعیل با لبخند گفت: «سلام گل پسر!»

سپس با صدای بلند ادامه داد: «من و اسماعیل میریم بالا، شما هم بیایید.»

دست هایش را به سمت اسماعیل دراز کرد، او را در آغوش کشید و از پله ها بالا رفت . وارد خانه که شدند، به سمت آشپزخانه رفت و با صدایی بچه گانه گفت: «زن عمو کجایی؟ ... من اومدم.»

مریم پشت سینک مشغول شست و شو بود، به محض شنیدن صدای مهدی دستانش را شست و بعد از بستن شیر آب به سمت مهدی رفت و اسماعیل را از آغوشش گرفت؛ بوسه ای بر صورت تپلش زد و گفت: «سلام عزیز دل زن عمو، تو کجایی؟ میدونی چند روزه تو رو ندیدم؟... چرا دیگه نمی آیی به من سر بزنی؟»

مریم همانطور که اسماعیل را در آغوش داشت، روی صندلی آشپزخانه نشست و اسماعیل را روی پای خود جابه­جا کرد تا صورتش روبه روی او قرار گیرد و دوباره بوسه ی محکمی بر صورت او کاشت.

اسماعیل جواب داد: «میخواستم بیام شما خونه نبودید. یه روز هم منتظر شدم که بیایید، تا بیام پیشتون مامان نذاشت. گفت زن عمو خسته است من هم اذیتش میکنم ... زن عمو به مامانم بگو که من شما رو اذیت نمی کنم ... باشه؟»

مریم جواب داد: «باشه عزیزم.»

مهدی که به میز تکیه داده بود و به آن ها نگاه میکرد رو به اسماعیل گفت: «حالا که اینطور شد یه هفته نمی ذارم بری خونه ببینم باز هم ...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای یا الله گفتن مرتضی بلند شد، مهدی از آشپز خانه بیرون آمد تا به آن ها خوش آمد بگوید. از آن جایی که در باز بود مرتضی و پریسا داخل شده بودند.

مرتضی روبه مهدی گفت: «تو دوباره داری چه درسی به این بچه میدی؟»

پریسا جلوتر آمد و گفت: «سلام آقا مهدی، خوبید؟»

مهدی اول روبه پریسا جواب داد: «سلام زن داداش، الحمدالله.»

 سپس روبه مرتضی کرد و ادامه داد: «من درس میدم یا شما که نمی­ذارید بیاد خونه ما. بفرمایید تو به این مسئله باید اساسی رسیدگی بشه.»

 با دست به مبل های پذیرایی اشاره کرد.

پریسا گفت: «با اجازتون من برم پیش مریم.»

مریم که چادر رنگی به سر کرده بود از آشپز خانه خارج شد و به مرتضی و پریسا سلام کرد آن ها نیز جوابش را دادند. پریسا جلو تر آمد و با او رو بوسی کرد.

پریسا به مریم گفت: «ببخش افتادی تو زحمت! صبح میخواستم بیام کمک، مادرم زنگ زد که دوباره حال آقاجون بد شده گفته همه بچه ها بیان، دیگه من هم رفتم اونجا.»

مریم با ناراحتی گفت: «وای! الان حالشون چطوره؟ کاری، کمکی؟ کاش به منم گفته بودی.»

همانطور که به طرف آشپز خانه میرفتند پریسا گفت: «نه یه حمله تنفسی بوده مثل دفعه های قبل بابا یکم ترسیده بود که خدایی نکرده قبل از اینکه اتفاقی بیوفته و بچه هاش رو ندیده باشه.»

مریم گفت: «خدارو شکر! الان حالشون خوبه؟»

پریسا جواب داد: «بد نیست مثل همیشه خودت که میدونی دیگه.»

مریم پرسید: «نمیخواست پیشش بمونید؟ نکنه به خاطر این برنامه اومدید.»

پریسا جواب داد: «نه امروز پنج شنبه که هست چند تا از همرزم هاش میان دیدنش. بقیه هم رفتن خونه هاشون.»

مریم دوباره پرسید: «خواهرا و برادرت خوبند؟ مادرت چطوره؟»

پریسا جواب داد: «الحمدالله شکر همه خوبند. سلام رسوندند.»

داخل آشپز خانه شدند و اسماعیل را  دیدند که روی میز آشپز خانه نشسته بود و ظرف شکلات را جلو کشیده و یکی یکی زر ورق هایش را باز میکرد و در دهانش قرار میداد. مریم هراسان به طرفش رفت و دو طرف بازوهایش را گرفت و گفت: «کی رفتی بالا ؟چرا دوتا دوتا تو دهنت گذاشتی؟ ای خدا الان خفه میشی که!»

سپس نگاهی به پریسا انداخت و خواست تا کمک کند، که دید پریسا به آن ها می خندد.

مریم همراه با استرس پرسید: «چرا میخندی؟»

پریسا در جواب گفت: «میبینی؟ ... از دیوار راست میره بالا، میز که دیگه چیزی نیست. نترس خفه نمیشه. من نمی دونم، خودت بچه دار بشی چه کار میکنی؟»

پریسا اسماعیل را بغل کرد و دست هایش را که نوچ شده بود در سینک شست و رو به مریم گفت: «من اسماعیل رو ببرم پیش آقایون میام کمکت.»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan