دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست پانزدهم

با بلند شدن صدای اذان مرتضی و مهدی برای نماز آماده شدند. از آنجایی که مرتضی ملبس به لباس روحانیت بود، جلوتر ایستاد و مهدی و اسماعیل نیز پشت سرش نماز را اقامه کردند. بعد از پایان نماز مهدی کمی خود را جلو کشید و دستش را به طرف مرتضی گرفت و گفت: «قبول باشه.»

مرتضی دستش را در دست مهدی قرار داد و گفت: «قبول حق باشه.»

مهدی گفت: «دیدی زود اومدی بالا ثواب نماز جماعت هم نصیبت شد. حالا هی ناز کن.»

مرتضی همان طور که زیر لب "لا اله الی الله" می گفت، سرش را تکان داد و به عقب برگشت و با نگاهی توبیخ گرانه رو به مهدی گفت: «چرا همه چیز رو به شوخی می گیری؟»

مهدی جواب داد: «شوخی کجا بود؟ این که کاملا جدیه،  نماز جماعت ثواب بیشتری داره.»

اسماعیل که کنار مهدی نشسته بود پرسید: «عمو من هم ثواب دارم؟»

مهدی به طرف اسماعیل برگشت و دستی به سرش کشید و گفت: «آره پسر خوب، بیشترش مال تو بود.»

اسماعیل دوباره پرسید: «پس همه ی دعاهام قبوله؟»

مرتضی هم به سمت اسماعیل چرخید و گفت: «آره بابایی. خدا بچه ها رو خیلی دوست داره و به حرفشون گوش میده. برای ما هم دعا کن.»

اسماعیل باشه ای گفت و روبه مهدی ادامه داد: «عمو اون دعایی که اون روز گفتی هم به خدا گفتم، حتما خدا قبول می کنه، خیالت راحت.»

مهدی که میدانست اسماعیل منظورش چیست، دست پاچه شد و همان طور که مشغول جمع کردن جانمازش بود، گفت: «آفرین عمو. دستت درد نکنه. من برم ببینم زن عمو کاری نداره.»

مرتضی که شاهد هول کردن مهدی بود، حدس زد که شاید مهدی حرفی به اسماعیل زده که نمی خواهد او با خبر شود. پس پرسید: «تو باز به این بچه چی گفتی؟»

مهدی که حالا ایستاده بود، گفت: «هیچی دعا برای سلامتی.»

همان موقع اسماعیل رو کرد به پدرش و گفت: «بابا دعا کردم که خدا به عمو مهدی یه بچه مثل من بده که هر وقت مریض شدند براشون دعا کنه تا زود خوب بشن.»

این ماجرا مربوط به روزی می شد که پریسا بیمار بود و مجبور شد یک شب را در بیمارستان بماند و اسماعیل میهمان عمویش بود. وقتی مهدی به اتاق رفته بود تا سری به او بزند می بیند که روی سجاده نشسته و مشغول دعا برای سلامتی مادرش است. همان موقع از او میخواهد که برای او نیز دعا کند تا خدا فرزندی به آن ها بدهد تا هر موقع بیماری به سراغشان آمد برایشان دعا کند و به او اطمینان داده بود که با دعای او حال مادرش زود خوب میشود.

مرتضی با شنیدن حرف اسماعیل بلند شد و روبروی مهدی ایستاد و گفت: «مهدی، راستش چند بار میخواستم بگم، دیگه وقتشه که بچه دار بشید. گفتم شاید خوشتون نیاد؛ ولی الان حس میکنم، این خودتون نیستید که نمی خواهید، درسته؟»

مهدی سرش را بالا آورد و با ناراحتی که در چهره اش کاملا مشهود بود گفت: «الان وقتش نیست امشب مهمون داریم باشه برای بعد.»

خواست حرکت کند که مرتضی بازویش را گرفت و مانع رفتنش شد و گفت: «اتفاقا الان وقتشه، خوب من آماده ام که بشنوم.»

مهدی من و منی کرد و گفت: «راستش...»

مرتضی که مکث مهدی را دید گفت: «میدونم گفتنش سخته؛ اما تا مشکلت رو نگی، حتی خودت هم نمیتونی دنبال چاره باشی.»

مهدی سرش را پایین انداخت و گفت: «ببین... راستش من و مریم...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ آیفون به صدا درآمد. مهدی نفسش را پر صدا خارج کرد و گفت: «برم در رو باز کنم. مهمونا اومدند.»

همانطور که دور میشد مرتضی گفت: «یه روز باید براش وقت بذاریم. باشه؟»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan