دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست شانزدهم

مهدی سری تکان داد و به سمت آیفون رفت با دیدن تصویر پدر و مادرش در را باز کرد و پر شتاب برای استقبال از آن ها خارج شد. همین طور که سیدرضا و زهرا خانم جلوتر و مهدی به دنبال آن ها از پله ها بالا میرفتند مهدی مدام خوش آمد گویی میکرد: «خیلی خیلی خوش اومدید، صفا آوردید، منور کردین قدم سر...»

زهرا خانم که از این حرف های مهدی کلافه شده بود گفت: «ای بابا چقدر خوش خوش میکنی؟ بسه دیگه!»

سیدرضا هم در جواب حرف همسرش گفت: «خانم تو این پسرت رو هنوز نشناختی؟ تو هر چیزی دنبال شوخی و مسخره بازی میگرده.»

مهدی در جواب پدر و مادرش گفت: «بده خوشحالتون میکنم و همیشه خنده میارم روی لباتون.»

نزدیک درب وردی رسیده بودند که مهدی با صدای بلند حضور پدر و مادرش را اعلام کرد: «مریم بدو بیا که عمه خانم و عمو حاجی اومدند.»

مریم که پشت در بود در نیم باز را عقب کشید و جلوتر آمد و با دیدن زهرا خانم و سید رضا سلام کرد و روبه مهدی گفت: «چرا این قدر داد میزنی؟»

زهرا خانم و سید رضا جواب سلامش را دادند و مریم با آن ها روبوسی کرد و آن ها را به داخل هدایت کرد. پس از ورود با پریسا و مرتضی و اسماعیل که نزدیک راهروی ورودی ایستاده بودند، نیز سلام و احوالپرسی کرده و به سمت پذیرایی حرکت کردند. سید رضا رو به زهرا خانم گفت: «حاج خانم اول نماز»

سپس روبه بچه ها ادامه داد: «زنگ زدیم آژانس که اذان اینجا باشیم. هم ماشین دیر اومد هم ترافیک بود.»

مریم که میخواست چای بیاورد، با شنیدن این حرف همانجا نشست؛ چون میدانست چیزی مهمتر از ادای نماز اول وقت برای سیدرضا وجود ندارد.

 ***

همگی در پذیرایی منزل مهدی نشسته بودند که مهدی روبه مریم پرسید: «دیر نکردند؟»

مریم: اگه بعد از نماز حرکت کرده باشند، با این ترافیکی که عمو حاجی میگه؛ نه.»

در همین موقع مرتضی که کنجکاو شده بود، بیشتر در مورد بهار بداند، پرسید: نحالا این بهار خانم واقعا مشکلی که پریسا گفت رو داره؟»

مهدی جواب داد: «آره ولی شما به روی خودتون نیارید. این مهمونی یه جورایی روند درمانی بهاره.»

مرتضی پرسید: «حالا تو چرا این قدر مشتاقی که بیمارای مریم خانم رو معالجه کنی؟»

مهدی ابرویی درهم کشید و گفت: «بهار دوست منه نه بیمار مریم. الان اگه بگم مسخره ام می کنید، باید خودتون ببینیدش یه حالت خاصی داره. آدم رو جذب خودش میکنه.»

مریم که متوجه نگاه های متعجب بقیه شد. گفت: «مهدی راست میگه این حرفش دیگه شوخی و شیطنت نیست.»

 و برای اینکه بحث را عوض کند روبه زهرا خانم ادامه داد: «پس چرا محمد نیومد؟»

زهرا خانم جواب داد: «مثل اینکه فردا جلسه ی درسی مهمی دارند. من بهش گفتم شام اینجاییم، گفت خودش رو میرسونه.»

اسماعیل که کنار مادرش نشسته بود و میوه هایی که مادرش تکه تکه کرده بود میخورد. از مهدی پرسید: «عمو میشه من هم باهاش دوست بشم.»

مهدی: «الان که اومد، از خودش بپرس.»

در همین لحظه صدای زنگ در خبر از رسیدن مهمانان می داد. خانواده ی آقای الماسی با استقبال مریم و مهدی وارد خانه شدند و به بقیه که در پذیرایی به احترام  ورود آن ها ایستاده بودند، سلام کردند. پس از احوالپرسی و معارفه اولیه همگی نشستند. چیزی که باعث تعجب خانواده آقای رضوی شد، این بود که ظاهر بهار با مادر و خواهرش که چادری و کاملا محجبه بودند، تفاوت داشت و این مسئله آن ها را نسبت به او و خانواده اش کنجکاوتر می کرد. بهار هنوز ایستاده بود و تابلویی که با روزنامه تصویرش را پوشانده بود، در دست داشت. نگاهش را بین مهدی و مریم چرخاند و گفت: «این یه هدیه برای بهترین دوستانم . امیدوارم خوشتون بیاد.»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan