دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست هفدهم

مریم جلوتر آمد و تابلو را گرفت و تشکر کرد.

مهدی روبه بهار گفت: «دستت درد نکنه بهار خانم. چرا زحمت کشیدی؟»

بهار پرسید: «نمی خواهید ببینیدش؟»

سیدرضا هم در پاسخ حرف بهار و ارضای کنجکاوی خودش گفت: «آره بابا جان باز کن ببینیم، این هنرمندی که تعریفش رو میکردی چی کشیده!»

همان لحظه بهناز شتابان گفت: «نه اینجا باز نکنید... مریم خانم اگه میشه خودتون فقط ببیند.»

آقای الماسی با شنیدن حرف بهناز فکر کرد نکند تصویر نامناسبی را طراحی کرده باشد که خواهرش این طور مضطرب شده پس روبه به بهناز پرسید: «نکنه چیز بدی باشه؟»

ریحانه خانم در ادامه صحبت همسرش گفت: «راستش از فردای همون شبی خونمون بودید شروع کرده به کشیدن. نگذاشته ما هم ببینیم.»

بهناز در جواب پدرش گفت: «بابا شما که میدونید، کار بهار حرف نداره؛ ولی خوب تابلو جوریه که نمیشه تو جمع بازش کرد.»

با این حرف همگی متوجه منظور بهناز شدند. مهدی تابلو را از دست مریم گرفت و گفت: «بده من ببرم تو اتاق بعدا میبینیم.»

بهار مهدی را صدا زد و گفت: «آقا مهدی میشه الان که من هستم ببینید می خوام ببینم خوشتون میاد یا نه؟»

زهرا خانم با شنیدن این حرف رو به مهدی گفت: «خوب مادر جون ببر تو اتاق تابلو رو باز کنید و ببینید. دخترم زحمت کشیده دلش میشکنه.»

مهدی نگاهی به مریم انداخت که یعنی همین کار را انجام می دهیم. پس مریم با اجازه ای گفت و دست بهار را گرفت و هرسه به طرف اتاق رفتند.

با وارد شدن به اتاق، بهار تابلو را از مهدی گرفت و از هردوی آن ها خواست که روی تخت بنشینند و چشمان خود را ببندند. پس تابلو را روبه روی آن ها قرار داد و بعد از پاره کردن روزنامه گفت: « حالا چشماتون رو باز کنید.»

مهدی و مریم چشمان خود را باز کردند. تابلو تصویری از مریم و مهدی را نشان می داد. مریم را نشسته روی یک صندلی با نگاهی متفکر و خیره به رو به رو،  در حالی دست راستش را زیر چانه اش قرار داده و به دسته صندلی تکیه داده بود. موهایش باز و پریشان با لباس زرد نگی که به تن داشت و صورت ساده و بی آرایشش زیبایی خاصی را به تصویر کشیده بود و مهدی را ایستاده در سمت چپ صندلی در حالی که یک دستش از پشت مریم روی صندلی قرار داشت و دست دیگرش موهای پریشان مریم را به سمت گوشش هدایت میکرد و صورتش را خندان و چشمانش را پر از شیطنت طراحی کرده بود. تابلو آن قدر زیبا طراحی شده بود که احساس درون تابلو زنده به نظر میرسید. مهدی و مریم از دیدن تابلو حیرت زده بودند و با چشمان گشاد میخکوب تابلو شده بودند. مریم که نتوانست هیجان خود را از تماشای تابلو کنترل کند با صدای بلند گفت: «این عالیه مهدی فوق العاده است.»

مهدی که با صدای مریم به خود آمد و مطمئن بود که همه ی افراد پذیرایی صدای مریم را شنیدند. چشم از تابلو گرفت و رو به مریم گفت: «آرومتر!»

بهار که از دیدن هیجان در چهره ی آن ها خوشحال شده بود، گفت: «خوشحالم که خوشتون اومد.»

مهدی همچنان که به تابلو خیره بود گفت: «واقعا دست مریزاد. کارت حرف نداره! تو عکس کوچیک سه در چهار داشتی، چه جوری این رو کشیدی؟»

بهار جواب داد: «خوب... با تمام حس خوبی که از شما به من منتقل میشه.»

مهدی و مریم هردو از روی تخت بلند شده و به تابلو نزدیک شدند. مریم می خواست دستی به تابلو بکشد که بهار مانع شد و گفت: «هنوز خیسه. ظهر تمومش کردم.»

مهدی رو به بهار گفت: «من هم نسبت به تو حس خوبی دارم. به اندازه ی خواهر برام دوست داشتنی هستی.»

بهار با خوشحالی گفت: «یعنی منو مثل خواهر خودت میدونی؟»

مهدی که دید بهار از این حرف او خوشحال شد گفت: «بهار من این تابلو رو به قیمت خیلی خوبی میخرم.»

بهار با حالت تعجب گفت: «ولی این تابلو که مال خودتونه!»

مهدی دستی زیر چانه اش کشید و گفت: «خوب... پس به شرطی قبولش می کنیم که تو هم شرط منو قبول کنی.»

بهار با نگاهی مستاصل به مریم نگاه کرد که یعنی منظور مهدی را نفهمیده است. مریم که متوجه ابهام بهار شد. از مهدی پرسید: «چه شرطی؟»

مهدی همانطور که به بهار نگاه میکرد گفت: «قبول کنی از امروز به بعد خواهر من باشی من هم برادرت.»

بهار و مریم هردو در شوک این شرط مهدی بودند که مریم دوباره صدای بلند گفت: «وای مهدی چی داری میگی؟»

بهار با خوشحالی دستانش را به هم زد و همین طور که بالا میپرید گفت: «عالیه من برم به بقیه بگم.»

این را گفت و از اتاق خارج شد. مریم تکانی به مهدی داد و گفت: «این چه حرفی بود که زدی؟»

مهدی نگاه عمیقی به مریم انداخت و گفت: «این دیگه برای حال خوبه خودم بود. بهتره بریم بیرون.»

مریم که متوجه منظور مهدی شده بود، سری تکان داد و به دنبالش از اتاق خارج شد.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan