دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست هجدهم

ذهن همه ی افراد حاضر در سالن پذیرایی درگیر تابلوی بهار بود. به همین خاطر سکوت تمام سالن را فرا گرفته بود. فریاد شادی مریم که مشخص بود، از دیدن تابلو به وجد آمده، کنجکاوی آن ها را بیشتر تحریک کرده بود و همگی در سکوتی عجیب چشم به در اتاق دوخته بودند که ببینند چه رخ می دهد. در همین لحظه بهار با خوشحالی زیاد از اتاق خارج شد و به سمت پدر و مادرش می دوید و همزمان آن ها را صدا میزد. ریحانه خانم که روی مبل نشسته بود با دیدن بهار سریع بلند شد که به طرفش برود و مانع این کار او شود؛ ولی سرعت بهار بیشتر بود و به او رسید.


بهار در حالی که روبه روی مادرش ایستاده بود، نفس نفس میزد. نگاهش را بین پدر و مادرش چرخاند: «مامان، بابا، یه خبر خوب!»

ریحانه خانم دو طرف بازوهای بهار را گرفت و گفت: «آرومتر مادر، این چه کاریه که میکنی؟»

آقای الماسی بهمن و بهناز سرشان را پایین انداخته بودند؛ چرا که در اولین دیدار آشنایی این برنامه پیش آمده بود؛ اما بقیه منتظر شنیدن خبر خوبی بودند که بهار میگفت. به همین خاطر به او چشم دوخته بودند. مریم و مهدی حالا به جمع بقیه پیوسته بودند و شاهد هیجان بهار بودند که صدای مهدی همه ی را متوجه آن دو کرد: «ما تابلوی بهار رو به قیمت خواهر برادری من و بهار خریدیم. البته با اجازه ی شما آقای الماسی.»

اولین کسی که به این حرف واکنش نشان داد مرتضی بود که گفت: «همین بود خبر خوب؟ بهارخانم این مهدی ما گولت زده.»

سید رضا و زهرا خانم که از شک حرف مهدی بیرون آمده بودند، نگاهی به هم انداختند. زهرا خانم که معلوم بود، جلوی نریختن اشکش را گرفته بود، آرام از جای خود بلند شد و همین طور که به سمت آشپزخانه می رفت گفت: «مریم عمه یادت رفت از مهمونات پذیرایی کنی.»

مریم که تازه متوجه این موضوع شده بود گفت: «وای بخشید الان میام خدمتون.»

این را گفت و به دنبال عمه اش به آشپزخانه رفت، پریسا هم بلند شد و برای کمک به آن ها به از پذیرایی خارج شد. سیدرضا روبه بهار گفت: «بشین دخترم. این معامله برای مهدی دو سر برد بوده، هم از الان یه خواهر خوب داره، هم یه اثر هنری ناب نصیبش شده.»

بهار با حالتی گنگ به سیدرضا نگاه میکرد. مهدی که حالا کنار مرتضی نشسته بود، متوجه این موضوع شد. روبه پدرش کرد و گفت: «حالا معامله ما رو بهم نزن بابا. اصلا شما باهم مفصل آشنا شدید یا منتظر من بودید؟»

سیدرضا گفت: «نه والا حواسمون پیش شما و خواهرتون بود.»

مهدی خوشحال از عوض شدن بحث گفت: «خوب پس از شما شروع میکنم بابا.»

رو به آقای الماسی ادامه داد: «ایشون پدر بنده سیدرضا رضوی هستند. بازنشسته بازار قیصریه و تاجر فرش...»

سیدرضا دستش را بلند کرد و روبه مهدی گفت: «این چه طرز معرفیه؟ نمیخواد تو معرفی کنی خودم میگم.»

روبه آقای الماس ادامه داد: «راستش یه حجره فرش فروشی داشتم تو بازار که خوب الان یه چند سالی هست که فروختم و دادم بچه ها سرمایه زندگی کنند( با دست اشاره کرد به مرتضی) ایشونم پسر بزرگم مرتضی، طلبه حوزه است. هم دانشگاه هم حوزه تدریس میکنه.»

مرتضی رو به آقای الماسی سری تکان داد و گفت: «خوشبختم.»

آقای الماسی هم در جوابش گفت: «سلامت باشید.»

سیدرضا ادامه داد: «این گل پسر هم که از بقل باباش تکون نمی خوره، اسماعیل، پسر مرتضی است. این جوری نبینیدش، خیلی شیطونه. به قول معروف یخش باز نشده.»

آقای الماسی در جواب گفت: «زنده باشه.»

همان موقع مریم و پریسا و زهرا خانم با وسایل پذیرایی وارد شدند.

سیدرضا با اشاره به پریسا ادامه داد: « ایشون هم عروس بزرگم پریسا خانم. خوب حالا شما بگو آقای الماسی.»

آقای الماسی گفت: «بهم بگین کامران. کارمند بانک بودم. الان هم یک سال و نیم میشه که بازنشسته شدم. دخترهام بهار و بهناز و پسرم هم بهمن. ریحانه خانم هم دبیر زیست...»

با صدای زنگ در آقا کامران صحبتش را نیمه رها کرد.

مهدی از جایش بلند شد و گفت: «حتما محمد.»

مریم هم به دنبالش بلند شد و گفت: «پس من سفره رو آماده میکنم.»

با این حرفش پریسا هم بلند شد. ریحانه خانم و بهناز هم از جایشان بلند شدند تا به آن ها کمک کنند که زهرا خانم  دست ریحانه خانم را گرفت و او را نشاند و گفت: «شما بشینید، دخترها خودشون انجام میدن.»

پریسا، مریم و بهناز در آشپزخانه مشغول آماده کردن سفره ی شام بودند. محمد وارد خانه شد و با همه افراد داخل پذیرایی سلام و احوال پرسی کرد. مهدی متوجه شد که بهار هیچ واکنشی به ورود محمد نداد و از موقعی که سرجایش نشسته هیچ حرفی نزده پس به طرفش رفت و گفت: «خوبی بهار خانم؟»

بهار سرش را بلند کرد و با دیدن مهدی لبخندی زد و گفت: «خوبم داداش.»

مهدی با لبخندی جوابش را داد و زیر لب گفت: «خداروشکر.»

بهار پرسید: «الان که شما داداش منی یعنی پدر و مادرتون هم پدر و مادر من میشن؟»

ریحانه خانم که حواسش پیش بهار بود با دستش ضربه ای به بهار زد و گفت: «چی میگی تو؟»

مهدی نمی دانست چه جوابی به او بدهد. همین موقع زهرا خانم به کمک او آمد و گفت: «چرا که نه. من و حاجی هم مثل پدر و مادرت.»

بهار دوباره میخواست با صدای بلند خوشحالیش را بروز دهد که ریحانه خانم مانعش شد و او را محکم سرجایش نشاند. مهدی که داشت از او فاصله میگرفت، گفت: «از اون موقع تا حالا داشتی به این فکر میکردی؟»

این را گفت و روی مبلی کنار محمد نشست. زهرا خانم از جایش بلند شد و روبه ریحانه خانم گفت: «برم یه چای برای محمد بیارم. بچه ام صبح زود که رفته دانشگاه الان اومده حتما خسته است.»

ریحانه خانم گفت: «بهار میاره( رو به بهار کرد و ادامه داد) پاشو دخترم یه چای برا آقا محمد بیار.»

بهار چشمی گفت و از جایش بلند شد وقتی به آشپزخانه رفت، مریم سینی پر از چای به او داد تا برای همه چای ببرد.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan