دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست نوزدهم

بهار با سینی پر از چای به پذیرایی آمد و از بزرگترین فرد یعنی سیدرضا شروع کرد. وقتی سینی چای را مقابل سیدرضا گرفت، به صورتش نگاهی انداخت و گفت: «پس من از این به بعد به شما میگم آقاجون.»

سیدرضا همان­طور که استکان چای را برمی­داشت، گفت: «دستت درد نکنه بابا. خیلی هم خوب، کی بدش میاد دختر به این خوبی داشته باشه؟»

بهار سینی چای را مقابل پدرش گرفت و به او لبخندی زد. بعد به سمت مرتضی که روی مبل دیگری نشسته بود، رفت و گفت: «خوب، شما هم میشی خان داداش. بفرمایید چای خان داداش.»

مرتضی چای را برداشت و برای این­که به او بفهماند حرفش را قبول کرده، گفت: «دستت درد نکنه آبجی کوچیکه.»

بعد از این­که چای را به مهدی نیز تعارف کرد. سینی چای را مقابل محمد گرفت. او که تازه متوجه آمدن محمد شده بود، گفت: «شما؟»

مهدی شروع کرد به خندیدن و پرسید: «پس این چایی رو برای کی آوردی؟»

بهار جواب داد: «مامان گفت بیارم.»

مهدی ادامه داد: «خوب این چای به نیت محمد بوده شما حواست نبود. این داداش کوچیکمه؟»

بهار نگاهی به محمد انداخت و گفت: «سلام.»

محمد جواب سلامش را داد و دستش را دراز کرد و یک چای از سینی برداشت و گفت: «خوب با این توصیفاتی که من متوجه شدم، منم میشم داداش محمد. درسته؟»

بهار خوشحال سری تکان داد و سینی چای را به طرف زهرا خانم و مادرش برد و خطاب به زهرا خانم گفت: «به شما هم میگم مادرجون.»

زهراخانم هم به رویش لبخند زد. ریحانه خانم چایش را که برداشت اخمی به بهار کرد و آرام گفت: «بهتره بری تو آشپزخونه به مریم جون کمک کنی؟»

مهدی که متوجه اخم ریحانه خانم شد، گفت: «قرار نشد ناراحت باشید، یادتون رفته هدف اصلی این مهمونی چیه؟»

ریحانه خانم جواب داد: «آخه آقا مهدی...»

مهدی  صحبتش را قطع کرد و گفت: «آخه نداره دیگه. هیچ کس اینجا ناراحت نیست، بهتره شما هم نباشید.»

همان موقع مریم به پذیرایی آمد. با دیدن محمد سلام و احوالپرسی کرد و همه را برای صرف شام به سمت سفره دعوت کرد.

همگی به سمت سفره رفتند و آخرین نفر محمد بود که استکان های چای را جمع کرد و به آشپزخانه برد. پریسا را دید که با دختری مشغول صحبت است. پس با صدای بلند سلام کرد تا آن ها را متوجه خود کند.

 بهناز و پریسا با شنیدن صدای محمد به عقب برگشتند و هر دو جواب سلامش را دادند. پریسا ادامه داد: «سلام محمد آقا خوبی؟ خسته نباشی.»

پس نگاهی به سینی و استکان های خالی انداخت و گفت: «چرا زحمت کشیدی؟»

محمد سینی را روی میز گذاشت و جواب داد: «نه بابا چه زحمتی! اسماعیل کو؟»

پریسا سینی را برداشت و همانطور که استکان ها را درون سینک می گذاشت جواب داد: «همین الان شامش رو دادم، خورده نخورده خوابش برد. تو اتاقه.»

محمد نگاهش را در آشپزخانه چرخاند و گفت: «اگه کاری هست بگین من انجام بدم.»

مریم وارد آشپزخانه شد و همانطور که پشت محمد بود در جوابش گفت: «نه دیگه تموم شد، شما برو سر سفره ما هم الان می آییم.»

محمد که از آشپزخانه بیرون رفت. مریم به طرف بهناز رفت و گفت: «پسر عمه ام رو دیدی؟ همون بود که گفتم دکتره.»

پریسا که مشغول شستن استکان ها بود سرش را برگرداند و با شیطنتی در کلامش و لبخند روی لب به جای بهناز جواب مریم را داد: «سرش رو که بلند نکرد تا ببیندش.»

مریم دستی به شانه بهناز زد و گفت: «خب، موقع شام خوب نگاهش کن.»

این را گفت و نگاهی به پریسا انداخت و چشمکی رد و بدل کردند.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan