دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیستم

همگی سر سفره نشسته بودند. که پریسا و مریم و بهناز هم به آن ها ملحق شدند. سیدرضا با دیدن عروس هایش گفت: «دستتون درد نکنه بابا جان خیلی زحمت کشیدید.( و رو به بهناز ادامه داد )دست شما هم درد نکنه دختر گلم.»

بهناز در جوابش خواهش میکنم آرامی گفت و کنار مادرش نشست. که این بار سیدرضا خطاب به بهناز پرسید: «این آقا محمد ما هم، دانشگاه شما درس می خونه و هم رشته­ی خودت هست. از محمد که پرسیدیم گفت نمی شناسه شما چی دخترم؟»

هنوز بهناز سرش را بلند نکرده بود که مهدی گفت: «مگه میشه دکتر رضوی رو کسی نشناسه؟»

بهناز با شنیدن این حرف سرش را با شدت بلند کرد و به محمد نگاهی انداخت و  بعد مکث کوتاهی گفت: «بله من دکتر رو توی دانشگاه دیدم. از دکترای خوب دانشگاه هستند.»

سیدرضا گفت: «بفرما خانم ها همیشه با دقت­ترند. بسم الله شروع کنید.»

همگی مشغول خوردن شام بودند. تنها کسی که با غذایش بازی می­کرد، بهناز بود. مریم که متوجه شد، از وقتی محمد را دیده اضطرابی در درونش افتاده است. آرام پرسید: «چیزی شده؟»

بهناز سرش را بلند کرد و نگاهی به مریم انداخت و با اشاره ی سر به او فهماند که چیزی نیست. اما مریم روانشناس بود و حرکات بهناز برایش معنی دیگری داشت. دختری که تا چند لحظه قبل در آشپزخانه با پریسا و بهناز آن قدر گرم و صمیمی شده بود که هر دو از او خوششان آمده بود. مطمئنا با این دختری که الان سر سفره نشسته بود، فرق میکرد.

شام که تمام شد همه تشکر کردند و بهناز اولین نفری بود که بشقابش را برداشت و به آشپزخانه برد و رو به مریم گفت: «شما جمع کنید من می شورم.»

مریم مطمئن شد که بهناز از چیزی فرار میکند. همگی دوباره به پذیرایی بازگشتند و محمد و بهمن ماندند تا سفره را جمع کنند. مریم از ریحانه خانم و عمه اش نیز خواست که آن ها هم به پذیرایی بروند. محمد و بهمن ظرف ها روی سینی می­گذاشتند و در ورودی آشپزخانه تحویل مریم میداند.

مریم رو به بهمن گفت: «آقا بهمن شما زحمت نکش، می خوایی به درست برسی، برو.»

محمد که کنارشان ایستاده بود گفت: «فردا که جمعه است؟»

بهمن در جواب محمد گفت: «آزمون دارم.»

محمد سری تکان داد و گفت: «خوب پس برو سراغ درست. من بقیه اش رو جمع میکنم.»

بهمن از خداخواسته ببخشیدی گفت و به سراغ کتابهایش که گوشه پذیرایی بود و در جای خود که از موقعی که به مهمانی آمده بود همان جا نشسته بود؛ رفت. بعد از رفتن بهمن مریم از محمد پرسید: «بهناز رو میشناسی؟»

محمد در جواب پرسید: «چه طور؟»

مریم سری تکان داد گفت: «هیچی همین طوری؟»

محمد به یک باره جواب داد: «آره»

مریم ذوق زده پرسید: «خوب؟»

 با خود فکر کرد شاید آشنایی با هم داشتند و همین موجب اضطراب بهناز شده است که محمد ادامه داد: «دانشجوی ترم دو پزشکی، رتبه کنکورش 86 ، خجالتی و... دیگه چیزی دستگیرم نشد.»

مریم که فهمید محمد سرکارش گذاشته با عصبانیت سینی را از دستش گرفت و به آشپزخانه رفت. محمد هم بعد از جمع کردن سفره به جمع بقیه پیوست. مادرش و ریحانه خانم را دید که در کنار هم نشستند و آرام صحبت میکنند. پس به سمت آقایان رفت و کنار مرتضی نشست. دید که همه به صحبت های پدرش گوش میدهند: «... بعد از اون دیگه به مهدی هم گفتم حالا که مرتضی میخواد این جا رو بکوبه تو هم برنامه ات رو تنطیم کن من مجوز سه طبقه براتون می گیرم، ساختش با خودتون؛ اگه دیده باشید سفت کاری طبقه ی سوم هم انجام شده. ان شالله دست محمد رو هم که بند کردیم میاد همین جا.»

آقا کامران هم در جواب صحبت های سیدرضا گفت: «ان شا الله.  من گفتم متراژش بالاست پس کلنگی بوده کوبیدید. خیلی هم خوبه. البته خونه ی ماهم خونه ی پدری بود که من یه طبقه  روش ساختم. دیگه وسعم نمی رسید بکوبم.  بعد از فوت پدرم هم سهم خواهرام رو ازشون خریدم.»

مهدی صحبت را به دست گرفت و ادامه داد: «خدا رحمت کنه پدرتون رو. خونه ی شما که خوبه. این جا خیلی داغون بود!  ننجون خدابیامرزم هم که ساکن بود هر بار یه گوشش آوار میشد.»

سیدرضا دوباره ادامه داد: «آره هر چی هم به مادرم میگفتم بیا خونه ی ما قبول نمی کرد.»

مهدی نیم خیز شد و گفت: «من برم یه چای بیارم. خانم ها  تو آشپزخونه سرشون گرمه، حواسشون به ما نیست.»

محمد بازوی مهدی را گرفت و او را نشاند و گفت: «من میارم.»

محمد در آستانه در آشپزخانه ایستاد و مریم را دید که مشغول ریختن چای در سینی است پس گفت: «زن داداش بی زحمت یه سینی چای بده ببرم.»

بهناز که مشغول برداشتن دیس از بالای آبچکان بود با شنیدن صدای محمد دیس از دستش افتاد و تکه تکه شد. مریم شتابان به سمت بهناز رفت و گفت: «اشکالی نداره الان جمع میکنم. تکون نخور.»

محمد کمی جلوتر امد تا صحنه را خوب تماشا کند با دیدن ظرف تکه تکه شدن و بهنازی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «تقصیر من شد. یه دفعه ای اومدم.»

پریسا جارو به دست جلو آمد و گفت: «بهناز حون برو عقب من جارو میکنم (و رو به مریم ادامه داد) سینی چای رو بده محمد تا سرد نشده.»

بهناز که هنوز در شک بود، همین طور ایستاده بود. مریم سینی چای را به دست محمد داد و به سمت بهناز برگشت و او را تکان داد. بهناز که با تکان مریم از شک خارج شده بود شروع به عذر خواهی کرد. پریسا که کارش تمام شده بود. آب قندی به دستش داد و گفت: «این رو بخور. بد جور ترسیدی! این برادر شوهر ما اینقدر هم ترسناک نیست که تو از وقتی دیدیش از این رو به اون رو شدی. نکنه تو دانشگاه بهتون سخت میگیره؟»

مریم با این حرف پریسا آب قند را به او خوراند و بعد از چند دقیقه دستش را گرفت و به اتاق برد. او را رو ی تخت نشاند و بعد از این که در اتاق را بست کنارش نشست و گفت: «همین الان میگی بین تو و محمد چه اتفاقی افتاده تا نگی از این اتاق بیرون نمیری.»

بهناز جواب داد: «هیچی.»

مریم با دست صورت بهناز را به سمت خودش چرخاند و گفت: «معلومه اون از شام خوردنت، اون هم از ترسیدنت تو آشپزخونه.»

بهناز کف دست هایش را به عادت همیشگی به لباسش کشید تا هم عرق کف دستش را پاک کند هم استرسش کمتر شود و گفت: «راستش...»

همان موقع پریسا در اتاق را باز کرد و رو به بهناز پرسید: «بهتر شدی؟»

بهناز سرش را تکان داد و پریسا رو به مریم ادامه داد: «راستی مهمون ها دارند میرند.»

مریم بلند شد و رو به بهناز گفت: «همین جا بشین من الان بر میگردم.»

مریم وارد پذیرایی که شد دید همه ایستاده­ اند و عزم رفتن کردند. پس گفت: «کجا با این عجله؟»

آقا کامران جواب داد: «دستت درد نکنه دخترم. زحمتت دادیم، بریم دیگه. بهمن فردا آزمون داره. مثل اینکه آقای دکتر هم صبح زود باید برن دانشگاه. تازه بهناز هم گفت فردا دانشگاه کار داره.»

ریحانه خانم در ادامه حرف همسرش گفت: «بی زحمت بهش بگید بیاد.»

مریم گفت: «با این که خیلی زوده؛ اما من یه ده دقیقه با بهناز کار دارم اگه میشه صبر کنید.»

با این حرف سید رضا بازوی آقا کامران را گرفت و هر دو با هم نشستند و رو به مریم گفت: «به کارت برس باباجان.»

مریم به اتاق برگشت و گفت: «توی ده دقیقه همه چیز رو تعریف میکنی.»

بهناز با خود فکر کرد شاید بهتر باشد همه چیز را بگوید.

 

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan