دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و یکم

بهناز با من و من گفت: «راستش من دکتر رضوی رو قبلا  دیده بودم و یه شناختی از ایشون داشتم.»

مریم دست هایش را از پشت به تخت تکیه داد و گفت: «این رو که سر سفره هم گفتی. بقیه اش؟»

بهناز جواب داد: «خوب تو دانشکده، ایشون؛ یعنی دکتر رو یه شخصیت مغرور و از خود راضی می­دونند.»

مریم تک خنده­ای کرد و گفت: «این رو که خودمم می­دونم. زمانی که من هم دانشجو بودم چند بار بهش گفتم که جواب این دانشجوها رو ملایم­تر بده تا اینجوری نگن، حرف تو گوشش نرفت. میگه... اصلا ولش کن خوب بعدش؟ وایستا نکنه ترکشش به توهم خورده؟»

بهناز کمی در خود جابجا شد: «نه من اصلا برخوردی باهاشون نداشتم، این ها رو از هم کلاسی ها شنیدم و البته دورادور هم یه چیزهایی دیدم و فهمیدم.»

مریمخود را جلو کشید و پرسید: «خوب پس چته که اینجوری شدی؟»

بهناز جواب داد: «راستش یه خرابکاری کردم.»

مریم حالت متفکری به خود گرفت و گفت: «به محمد مربوط میشه؟»

بهناز سرش را پایین انداخت و گفت: «خوب تقریبا؛ یعنی آره کاملا مربوط به ایشون میشه.»

مریم دستانش را در هوا تکان داد و گفت: نوای بهناز می خوای بگی یا نه؟»

بهناز به چشمان مریم نگاهی انداخت و گفت: «اگه بگم کمکم میکنی؟»

مریم دستان بهناز را در دستش گرفت و گفت: نتو بگو من هر کمکی از دستم بر بیاد برات انجام میدم.»

بهناز که تا حدودی خیالش راحت شده بود شروع به تعریف خرابکاریش کرد: «یه روز تو دانشکده، قبل از شروع کلاس، نشسته بودم که دو تا از بچه های کلاس خیلی عصبانی وارد شدند و نزدیک صندلی من نشستند. شروع به غرغر و بدگویی از یه نفر کردند. اولش اهمیت ندادم؛ اما به محض این که اسم دکتر رضوی و دوستانش رو شنیدم، کنجکاو شدم ببینم باز چه اتفاقی افتاده. تو حرف هاشون متوجه شدم که دکتر رضوی و یکی از دوستانش، به اون دوتا دانشجوی دختر بی احترامی کردند. منم که حسابی ازشون شاکی بودم، وارد بحث شون شدم.  تصمیم بر این شد که یه جوری جلوی دانشجوهای دیگه ضایع بشن تا دیگه اینقدر مغرور و خودخواه نباشند. منم گفتم بهترین روز برای اینکار همایش فرداست. هم جمعیت زیاده هم دکتر رضوی مجری همایشه. این شد که اون ها هم فکرم رو روی هوا زدند و دیگه دنبال راه حلی برای ضایع کردنش بودند. حالا نمی دونم میخوان چی کار کنند.»

مریم که دست هایش را زیر چانه اش گذاشته بود و با دقت به حرف های بهناز گوش میداد گفت: «خوب الان دو تا سوال برام پیش اومد. اول اینکه چرا تو شاکی بودی؟ دوم اینکه الان پشیمونی که کمک اون دانشجو ها کردی و چرا؟»

بهناز کمی فکر کرد و گفت: «شاکی بودن من به خاطر دوستش دکتر خسروی بود. سر امتحان پایان ترم قبل، یکی از سوال ها رو ایراد داشتم. از کسی هم نپرسیدم. داشتم فکر میکردم که یه دفعه دکتر خسروی که مراقب جلسه بود، بالای سرم اومد و شروع  به توضیح دادن کرد. منم اینقدر استرس داشتم که نفهمیدم چی گفت و من چی نوشتم. این ترم که شروع شد، استاد وقتی جوابی که نوشته بودم رو بهم نشون داد، خودم شاخ در آوردم. اشتباه بود که هیچی افتضاح هم بود. کلی خجالت کشیدم.»

مریم که ریز ریز میخندید گفت: «دکتر خسروی رو هم میشناسم. یکی از شیطون ترین دانشجوهای پزشکیه؛ اگه جواب درست می داد، باید تعجب میکردی. خوب جواب سوال دومم؟»

بهناز سری به معنای بله تکان داد و چیزی نگفت.

مریم دوباره پرسید: «خوب چرا؟»

بهناز جواب داد: نخوب آخه فکر نمی کردم که همچین آدمی باشه. فکر میکردم آدم... آدم... نمیدونم دیگه چی بگم.»

مریم نگاهش را میخ او کرد که یعنی توضیح بیشتری می خواهد.

بهناز با نگاه مریم این گونه ادامه داد: «خوب وقتی تو همچین خانواده ای باشه یعنی آدم خوبیه دیگه.»

  مریم از جایش بلند شد و جلوی آینه ی میز آرایشش ایستاد و گفت: «خوب الان چه کار میخواهی بکنی؟ چه کاری از دست...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که بهار در اتاق را باز کرد و داخل شد و روبه بهناز گفت: «مامان میگه بیا میخواهیم بریم.»

بهناز از جایش بلند و گفت: «اومدم بریم ( و روبه مریم که روسریش را مرتب میکرد ادامه داد) فردا بهت زنگ میزنم.»

این را گفت رو به همراه بهار از اتاق خارج شد.

مریم همانطور که چادرش را روی سرش صاف میکرد، باشه ای گفت و به دنبال آنها از اتاق خارج شد.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan