دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و سوم

بهناز با شنیدن این حرف پرسید: «خوب میگی چه کار کنیم؟»

مریم در جواب گفت: «برو داخل نزدیک سالن همایش باش و یه نشونی بده تا بهت بگم.»

بهناز به سمت سالن حرکت کرد و در جواب مریم گفت: «باشه من میرم کنار آب سرد کن داخل راهرو می ایستم.»

مریم پرسید: «خوب چی تو دستت داری؟»

بهناز جواب داد: «یه پوشه دکمه دار.»

مریم دوباره پرسید: «چه رنگیه؟»

بهناز هم در جواب گفت: «طوسی.»

مریم گفت: «خوبه برو همون جایی که گفتی بایست تا خبرت کنم.»

تماس که قطع شد مریم مشغول گرفتن شماره محمد بود که روی مبلی نزدیکش نشست و گفت: «چه هیجان انگیز عجب کارآگاه بازی بشه.»

بهناز گوشی را کنار گوشش گذاشت و رو به مهدی گفت: «همش تقصیر توعه میترسم به محمد بگم فکر کنه با تو دست به یکی کردم سر به سرش بزارم. مگه جریان قبل عید رو...»

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای الو گفتن محمد را شنید. مریم همانطور که سرش را برای مهدی تکان میداد سلام و احوالپرسی کرد که محمد جوابش را داد و پرسید: «دختر دایی، چیزی شده؟»

مریم جواب داد: «نه الان دانشگاهی دیگه؟»

محمد دوباره پرسید: «آره چه طور مگه؟»

مریم جواب داد: «میشه از سالن بری بیرون باهات کار دارم.»

محمد متعجب پرسید: «از کجا میدونی من الان توی سالنم؟»

مریم جواب داد: «برو تا بهت بگم.»

محمد که از این اطلاع مریم تعجب کرده بود از دوستانش عذر خواهی کرد و از سالن خارج شد. مریم صحبت های دیشب و امروز صبح بهناز را البته به طور خلاصه برایش گفت و همانطور که انتظار داشت محمد در جواب گفت: «ببینم مهدی اصلا از خواب بیدار شده این همه داستان سر هم کرده حداقل یکی دیگه رو میگفت اصلا بهناز و این حرفا  واقعا که.»

مریم با شنیدن جواب محمد گفت: «اولا بهناز نه و خانم الماسی دوما توکه گفتی نمی شناسیش پس از کجا میدونی این ها کار اون نیست؟»

محمد کاملا مسلط جوابش را این گونه داد: «خوب دیشب خودش و خانوادش رو دیدم دیگه تا حدی می شد شناخت. حالا اگه کاری نداری من برم که خیلی کار دارم. به مهدی هم بگو دیگه از یه سوراخ نمیگزم.»

مریم فوری پرسید: «اگه یه نشونی بدم چی؟»

محمد پرسید: «منطورت چیه؟»

مریم نشانی محل ایستادن بهناز و رنگ پوشه را گفت و محمد را راضی کرد که تریبون را چک کند. بعد از آن تماسی با بهناز گرفت تا خیالش را راحت کند. بهناز مسکنی از کیفش درآورد و با کمی آب خورد و خواست به خانه برگردد اما تا نزدیک در اصلی دانشگاه رفته بود که برگشت تا خودش ببیند و مطمئن شود. وقتی به سالن بازگشت نیمی از صندلی ها اشغال شده بود و صندلی کنار مهسا و سمیرا هم شخص دیگری نشسته بود. پس به انتهای سالن رفت و روی یکی از صندلی ها نشست موقع نشستن متوجه شد که چند نفر مشغول جابه جا کردن تریبون هستند. پس با خیال راحت تری نشست تا از همایش استفاده ببرد.

همایش تمام شده بود؛ اما بهناز هنوز روی صندلی اش نشسته بود آن هم به دو دلیل یکی ضعفی که داشت و دیگری منتظر بود تا سمیرا و مهسا از سالن خارج شوند تا با ان ها رو به رو نشود. بعد از خروج از سالن هرطور که فکر میکرد برایش سخت بود با این حال که دارد خودش به خانه برود با پدرش تماس گرفت تا به دنبالش بیاید و خود روی نیمکتی نزدیک ورودی دانشگاه نشست و منتظر بود تا پدرش بیاید.

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan