دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و دوم

با عجله وارد محوطه دانشگاه شد و از راهروی اصلی عبور کرد. خدا خدا میکرد که مهسا و سمیرا ببیند. احتمال میداد که در سالن همایش باشند. پس مسیرش را به سمت سالن تغییر داد. همانطور که حدس میزد، آن ها را در راهروی روبه روی سالن دید. ایستاد، نفسی تازه کرد تا متوجه اضطرابش نشوند. نگاهش به آب سرد کن کنار دیوار افتاد. بهتر دید، کمی آب بخورد تا خشکی گلویش برطرفش شود. همانطور که به طرف آب سرد کن میرفت، زیر چشمی مراقب بود تا از دیدش خارج نشوند. راهرو به خاطر همایش نسبتا شلوغ بود. بعد از خوردن آب به سمت آن ها حرکت کرد و با خود فکر میکرد که چه طور از نقشه شان باخبر شود که مشکوک نشوند؛ چون اگر موفق میشد که نقشه هایشان را نقش بر آب کند، مطمئنا اولین کسی که به او مشکوک میشدند او بود. همین طور که دهنش مشغول بود و به آن ها نزدیک میشد، با صدای سمیرا به خود آمد: «سلام بهناز، اومدی؟»

بهناز از خدا خواسته سریعتر به طرفشان رفت و با هر دو دست داد و سلام کرد. گرچه سمیرا و مهسا از لحاظ پوشش ظاهری تفاوت زیادی داشتند؛ اما دوستان صمیمی بودند. مهسا پوشش مناسب و ظاهر معمولی داشت ولی ظاهر سمیرا را حداقل بهناز نمی پسندید. تا آن جایی که میدانست در دوران دبیرستان همکلاسی بودند.

مهسا گفت: «وای چه روزی بشه امروز! حتما تمام استادهایی که رضوی از دهنشون نمی افتاد هم، حسابی حالشون گرفته میشه.»

بهناز لبخند بی جانی زد تا نشان دهد که او هم راضی است. سمیرا که متوجه اضطراب درونیش شده بود گفت: «خوبی بهناز، چته؟»

بهناز سری تکان داد و دستی که زیر چادر بود را بیرون آورد و دست دیگرش را که پوشه ی دکمه دار طوسی رنگی را محکم نگه داشته بود، فشرد تا از لرزش دستش کم کند. مهسا که متوجه این حرکت شده بود. دستش را روی دست بهناز گذاشت و گفت: «چرا اینقدر یخی؟ نکنه...»

حرفش را به خاطر شلوغ بودن راهرو ادامه نداد. بهناز هم برای مخفی کردن دلیل اصلی اضطرابش سری به معنای بله تکان داد. هرچند خوب میدانست که استرس و اضطراب باعث جلو افتادن دوره ی ماهانه اش می شود. مهسا بازویش را گرفت و او را به طرف سالن برد و گفت: «بیا بریم بنشینیم اینجوری بیشتر ضعف میری.»

با ورود به سالن دانشجویانی را دید که تک و توک در صندلی ها نشسته و بعضی هم در گوشه ای دور هم ایستادند و مشغول گفت و گو هستند. نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و محمد و دوست همیشه همراهش را دید که روی پله های کنار سن نشسته و با برگه های در دستشان مشغول بودند. سمیرا جلوتر رفت و به ردیفی از صندلی اشاره کرد و گفت: «بهتره اینجا بنشینیم، دیدش بهتره.»

هرسه روی صندلی ها نشسته بودند، مهسا شکلاتی از کیفش درآورد و به بهناز داد و گفت: «کاش نمی اومدی.»

سمیرا در جواب گفت: «اونوقت لذت بزرگی رو از دست میداد( خندید و ادامه داد) البته فیلم میگرفتیم تا بعدا ببینه.»

مهسا صورتش را به سمت سمیرا چرخاند و پرسید: «نفهمند؟»

سمیرا همچنان که نگاهش به رو به رو بود گفت: «نه بابا نگاهشون کن. روپله ها نشستند. غرق برگه های توی دستشون. تا موقعی نرن پشت تریبون متوجه نمیشند.»

مهسا دوباره پرسید: «اگه زودتر از  شروع همایش رفتند چی؟»

سمیرا جواب داد: «حتما میرند. ولی تا اون موقع  نصف سالن دانشجو نشسته. نگاه کن همین الان هم دارند میاند با اینکه یک ساعت و نیم دیگه مونده.»

بهناز با شنیدن صحبت هایشان لرزی بر اندامش افتاد. مهسا به طرفش برگشت و گفت: «چی شد؟»

بهناز با بی حالی جواب داد: «هیچی.»

خواست از جایش بلند شود که سمیرا نگاهی به چهره اش انداخت و پرسید: «کجا؟»

بهناز چادرش را جمع کرد و کیف در دستش را روی دستش انداخت و گفت: «برم دستشویی برمی گردم.»

مهسا سری تکان داد گفت: «اگه حالت خیلی بده برو خونه ما خبرش رو بهت میدیم.»

بهناز که حالا از مقابل صندلی آن ها رد شده بود گفت: «باشه شاید رفتم خونه. فعلا.»

این را گفت و سریع از سالن خارج و خود را به محوطه باز دانشگاه رساند روی نیمکتی نشست. موبایل خود را درآورد و سریع شماره مریم را گرفت.  مریم در آشپزخانه روی صندلی ایستاده بود و ظرف های مهمانی دیشب را در جای خود قرار میداد با شنیدن صدای زنگ موبایل با صدای بلند مهدی را صدا زد: «مهدی ببین کیه.»

مریم که جوابی از مهدی نشنید فکر کرد هنوز خواب است. از روی صندلی پایین آمد تا موبایلش را جواب دهد. مهدی روی تخت دراز کشیده بود. با این حرف مریم موبایل را برداشت نگاهی به آن انداخت و کلمه ی مخاطب ناشناس را که دید تلفن را وصل کرد: «الو؟»

بهناز با شنیدن صدای مهدی او را شناخت و گفت: «سلام اقا مهدی مریم جون هستند.»

مهدی که حالا نیم خیز شده بود، در حالی که تکیه اش را به تاج تخت محکم میکرد جواب داد: «بله شما؟»

بهناز جواب داد: «بهناز هستم میشه گوشی رو بدید به مریم؟»

مهدی جواب داد: «در مورد همایش میخواین باهاش صحبت کنید؟»

بهناز با تعجب پرسید: «بله! مگه شما هم میدونید؟»

مهدی انگشت اشاره و شصتش را به هم نزدیک کرد و جواب داد: «ببین بهناز خانم یه درصد و فقط یه درصد امکان نداره مریم چیزی رو بدونه و من ندونم.»

بهناز با عجله جواب داد: «بله حق با شماست. میشه لطفا صداش کنید.»

همان موقع مریم به درگاه اتاق رسید و با اشاره دست پرسید که چه کسی تماس گرفته است. مهدی هم با اشاره دست او را دعوت به نشستن کرد و در جواب بهناز گفت: «نه.»

بهناز با درماندگی پرسید: «آخه چرا؟»

مهدی که دلش کمی شیطنت میخواست اینگونه جواب داد: «چون میخوام یه حال حسابی از این داداش مغرورم گرفته بشه بزار این دانشجوها یه گوشمالی حسابی بهش بدن تا درس عبرتی بشه واسه سایرین.»

بهناز با التماس و ناله وار گفت: «تو رو خدا آقا مهدی خواهش میکنم.»

مهدی تکیه اش را تخت گرفت و کنار مریم که حالا لبه تحت نشسته بود و سرش را تکان میداد نشست و در جواب بهناز گفت: «خوب چون قسمم دادید یه راه حل میمونه.»

بهناز سریع پرسید : «چی؟»

مریم خواست گوشی را از مهدی بگیرد که او خود را کمی عقب کشید و گفت: «شماره ی محمد رو بهتون بدم خودتون بهش بگید.»

بهناز کمی صدایش را بالا برد و گفت: «وای اقا مهدی تو رو خدا من اصلا حالم خوب نیست میشه شوخی نکنید.»

مریم که حالا بلند شده بود و خود را به مهدی نزدیک کرده بود گوشی را از دستش گرفت و رو به مهدی گفت: «آخه چرا سربه سر دختر مردم میذاری.»

گوشی را به گوشش نزدیک کرد و گفت: «الو بهناز؟»

بهناز با شنیدن صدای مریم خوشحال جواب داد: «سلام مریم جون وای تورو خدا همین الان به دکتر زنگ بزن بگو به تریبون نزدیک نشه.»

مریم در حالی که از اتاق خارج میشد گفت: «سلام عزیزم خوبی؟»

بهناز شتابان جواب داد: «ممنون خوبم من قطع میکنم شما باهاش تماس بگیر. خدا حافظ.»

مریم کنار میز تلفن نشست و گفت: «الو بهناز قطع نکن کارت دارم.»

بهناز جواب داد: «بله؟»

مریم پرسید: «ببینم الان تو دانشگاهی؟»

بهناز جواب داد: «آره نزدیک ورودی دانشکده ادبیات.»

مریم کمی مکث کرد سپس گفت: «پس همایش سالن شهید(...) برگزار میشه. خوب دختر من اگه همین جوری زنگ بزنم بگم مراقب تریبون با ش که حرفم رو باور نمیکنه.»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan