دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و چهارم

وقتی سالن خالی شد، محمد به همراه دوستانش سالن را ترک کردند و قرار شد صبح شنبه برای نظافت بیایند. در محوطه دانشگاه به سمت خروجی میرفتند. بعدازظهر جمعه بود و دانشگاه خلوت. این بود که نزدیک ورودی دختری که تنها روی نیمکتی نشسته بود، توجه فرشاد را به خود جلب کرد پس رو به محمد و بهروز گفت: «بچه ها اون جا رو!»

بهروز نگاه دقیقی انداخت و گفت: «ا اینکه همون شاگرد اوله ورودی جدیداست. آمارش رو دو آوردم اسمش مهناز الماسیه...»

محمد با حرکت دست صحبت بهروز را قطع کرد و گفت: «بهناز.»

فرشاد گفت: «تو از کجا می دونی؟»

محمد جواب داد: «از آشناهای خانوادگی، خوب بچه ها فعلا با اجازه. دستتون درد نکنه خسته نباشید.»

با هر دو دست داد و راهش را به سمت بهناز کج کرد. فرشاد به دنبالش رفت، بازویش را گرفت و مانع رفتنش شد و پرسید: «وایسا ببینم پس چرا تا حالا چیزی نگفته بودی؟»

محمدگفت: «خودمم تازه فهمیدم، حالا اگه اجازه بدی می خوام برم ازش تشکر کنم.»

بهروز کمی جلوتر آمد و پرسید: «تشکر برای چی؟»

محمد نگاهی به چهره ی کنجکاو هر دو انداخت و با لبخند گفت: «خبر تریبون رو خانم الماسی به من داد.»

بهروز و فرشاد هر دو ناباور همزمان نه بلندی گفتند که محمد با حرکت سر بر گفته ی خود تاکید کرد: «خوب اگه میشه من برم.»

با سر به بازویش که در دست فرشاد اسیر بود اشاره کرد.

فرشاد دستش را رها کرد و گفت: «از طرف ما هم ازش تشکر کن، به هر حال ممکن بود قبل از تو هر کدوم از ما بره پشت تریبون و بوم...»

محمد سری تکان داد و گفت: «چشم، فعلا خداحافظ.»

محمد به نیمکتی که بهناز رویش نشسته بود رفت و دیدکه تلفن همراهش در دستش است و به آن خیره شده به طوری که متوجه نزدیک شدن محمد نشد پس محمد کنارش ایستاد و صدایش زد: «خانم الماسی؟ چرا این جا نشستید؟»

بهناز با صدای محمد سرش را بلند کرد و با دیدن محمد از جایش برخواست و گفت: «سلام آقای دکتر، منتظر پدرم هستم.»

محمد گفت: «سلام، دیدم این جا نشستید گفتم بیام ازتون تشکر کنم.»

بهناز در جای قبلی خود نشست و گفت: «خواهش میکنم این منم که باید از شما عذر خواهی کنم.»

محمد پرسید: «چطور؟»

بهناز سرش را پایین انداخت و گفت: «خوب فکر اولیه اش از من بود.»

محمد تک خنده ای کرد و گفت: «حدس میزدم.»

بهناز دوباره نگاهی به او انداخت و گفت: «چطور؟»

محمد جواب داد: «هیچی فعلا با اجازه. سلام به خانواده برسونید.»

بهناز سری تکان داد و چیزی نگفت. محمد که از موقعی که آمده بود، متوجه رنگ پریده و لرزش دستان بهناز شده بود؛ نتوانست بی توجه به این مسئله برود، پس دو قدمی که دور شده بود باز گشت و پرسید: «خانم الماسی حالتون خوبه؟»

بهناز نگاهی به او انداخت، موبایلش را محکم فشرد و گفت: «بله خوبم.»

محمد ابروی چپش را بالا داد و گفت : «ولی ظاهرتون اینطور نشون نمیده.»

بهناز برای این که محمد بی خیال شود گفت: «فقط کمی سرم درد میکنه.»

محمد که این علایم یعنی سردرد و لرزش برایش هشدار دهنده بود، پرسید: «حالت تهوع هم دارید؟»

بهناز نفسش را بیرون داد و جواب داد: «حالم خوبه مشکلی نیست با کمی استراحت خوب میشم.»

محمد مصرانه ادامه داد: «ولی سردرد با لرزش بدنتون نشون نمی ده که حالتون خوب باشه.»

بهناز که فکر نمی کرد محمد متوجه لرزش بدنش شده باشد برای توجیه محمد گفت: «این به خاطر افت فشاره، اونقدر که شما فکر می کنید حاد نیست.»

محمد با شنیدن این حرف به نیمکت نزدیک شد و همانطور که پای چپش را لبه نیکت قرار میداد پرسید: «صبحانه خوردید؟»

بهناز سرش را به علامت منفی به بالا تکان داد. محمد کیفش را روی پایش قرار داد و بعد از باز کردن ان آبمیوه ی کوچکی را که از آن بیرون آورده بود به ظرف بهناز گرفت و گفت: «پس این آبمیوه رو بخورید تا...»

بهناز که نگاهش به حرکات محمد بود، نگذاشت حرفش تمام شود و گفت: «ممنون آقای دکتر اگه نوشیدنی سرد بخورم حالت تهوع میگیرم.»

محمد که احساس میکرد بهناز برای رد کردن آبمیوه این بهانه را آورده در جواب گفت: «خیلی سرد نیست، الان اواخر اردیبهشت و توقع این که آبمیوه خنک بمونه رو نباید داشت، تازه یه جورایی گرمم هست.»

بهناز گفت: «ممنون آقای دکتر، واقعا من نمی تونم بخورم. یه نوشیدنی گرم مثل چای نبات داغ رو...»

حرفش تمام نشده بود که صدای موبایلش بلند شد پس با ببخشیدی تلفن را وصل کرد. پدرش بود که می گفت رسیده و نزدیک ورودی منتظر اوست. از جایش بلند شد و روبه محمد گفت: «با اجازه آقای دکتر، پدرم اومدند من دیگه میرم.»

محمد همانطور که ایستاده بود گفت: «به سلامت!»

بهناز هم خیلی آرام قدم برمی داشت و از او دور میشد. محمد که همچنان با نگاهش او را بدرقه میکرد و متوجه ضعف شدیدش میشد. در یک تصمیم آنی همانطور که صدایش میزد  به سرعت به دنبالش دوید. بعد از چند قدم با سرعت به او نزدیک شد و بهناز هم به خاطر صدا زدنش ایستاده بود گفت: «چیزی شده آقای دکتر.»

محمد کنارش ایستاد صدایش را صاف کرد و گفت: «میخوام به پدرتون بگم که حتما به یه درمانگاه ببردتون با حالی که من از شما می بینم یه سرم ضروریه.»

بهناز این سماجت را به حساب تشکر گذاشت و لبخندی زد و بدون حرف به راه افتاد و محمد هم با او هم قدم شد.

سیّد محمّد جعاوله
جالب بود
خوشحالم که توجهتون جلب شده.
Hamed Na
:((((
'_'
حصار آسمان
قصه آدمو با خودش همراه میکنه
ممنون از حضورتون.
نـــای دل
داستانش جالب بود..

سپاس..
سپاس از همراهی شما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan