دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و پنجم

آقای الماسی که نگاهش به درب ورودی دانشگاه بود دید که بهناز و محمد به همراه هم از دانشگاه خارج شده و بدون هیچ گفتگویی در کنار هم به سمت ماشین می آیند. به محض رسیدن به ماشین بهناز کنار درب جلو ایستاد و محمد ماشین را دور زد و به سمت آقای الماسی رفت و مانع پیاده شدن او شد. از پنجره باز اتومبیل باهم دست دادند و بعد از سلام و احوالپرسی آقای الماسی روبه بهناز که مشغول نشستن بود کرد و گفت: بهناز بابا بشین عقب تا آقای دکتر جلو بنشینند.

بهناز بدون هیچ حرفی پیاده شد. محمد گفت: «مزاحم نمی شم راستش...»

آقای الماسی نگذاشت حرفش را ادامه دهد و گفت: «چه مزاحمتی؟ مسیرمون که یکیه.»

محمد ادامه داد: «راستش من یه عرضی خدمتون داشتم که تا اینجا اومدم.»

آقای الماسی با دست بازوی محمد را هل داد و گفت: «شما سوار شو. هر امری بفرمایید، ما در خدمتیم.»

محمد که مسرانه کنار درب اتومبیل ایستاده بود، گفت: «راستش مثل اینکه حال خانم الماسی زیاد خوب نیست. گفتم خدمت شما برسم تا بگم که ایشون رو حتما پیش یه دکتر ببرید.»

آقای الماسی خنده ی کوتاهی کرد و گفت: «الان یه دکتر جلوم ایستاده، بعد من کجا ببرمش!»

محمد دستی به موهایش کشید و گفت: «ایشون که طبابت من رو قبول ندارند!»

آقای الماسی با دست رو صندلی کنارش زد و گفت: «حالا شما سوار شو تا ببینیم میشه راضیش کرد.»

محمد که اصرار آقای الماسی را دید ماشین را دور زد و در کنار راننده را باز کرد و روی صندلی نشست. سرش را کمی به عقب برگرداند و از بهناز عذرخواهی کرد که او هم در جواب خواهش میکنمی گفت. آقای الماسی همانطور که ماشین را روشن میکرد از آینه نگاهی به بهناز انداخت و گفت: «خوب خانم دکتر تشخیص شما چیه؟»

بهناز که به صندلی تکیه داده بود کمی در جایش راست شد و گفت: «خوبم بابا مشکلی نیست. فقط اگه سر راهتون داروخونه دیدید، نگه دارید. من یه مسکن بگیرم.»

آقای الماسی دستش را از روی دنده برداشت و آرام ضربه ای روی پای محمد زد و گفت: «باشه باباجون. خوب الان ما اینجا دو تا تشخیص داریم؛ ولی از اونجایی که همیشه میگن خانم ها مقدم اند، ما ملاک رو میگذاریم تشخیص بهناز.» 

محمد که از واکنش آقای الماسی تعجب کرده بود ترجیح داد سکوت کند. آقای الماسی نزدیک یک داروخانه پارک کرد و گفت: «بنشینید من الان برمیگردم.»

این را گفت و سریع از ماشین پیاده شد، بهناز که میدانست پدرش منظورش از خرید مسکن را می داند، خدا خدا میکرد که محمدی که خیره به در داروخانه و منتظر خروج آقای الماسی بود، حواسش پرت شود. بهناز که دید پدرش درحال خروج از داروخانه است. چشمانش را بست و شروع کرد به دعا کردن. همان موقع انگار که خدا دعای او را مستجاب کرده باشد. گوشی محمد شروع به زنگ خوردن کرد و او مشغول درآوردن گوشی از جیبش شد و آقای الماسی هم که نزدیک اتومبیل بود. خرید های داروخانه را در صندوق گذاشت و سوار ماشین شد. محمد را دید که مشغول صحبت با موبایلش است. ورق قرصی را از بین دو صندلی به سمت بهناز گرفت و گفت: «بیا اینم مسکنی که میخواستی.»

بهناز قرص را از پدرش گرفت و در کیفش قرار داد. سپس آقای الماسی ماشین را به حرکت درآورد و ابتدا محمد را به خانه رساندند و سپس به خانه خود که یک کوچه بالاتر بود رفتند. بهناز به محض وارد شدن به خانه متوجه مکالمه تلفنی مادرش شد. صحبت های مادر نشان می داد که با خواهرش در حال گفتگو است. کلافه به سمت مادرش رفت و با سر به او سلام کرد و طوری که صدای از دهانش خارج شود به مادرش فهماند که ناهار نمیخورد و میخواهد بخوابد. ریحانه خانم که هنوز در حال مکالمه بود فقط سری تکان داد و به صحبت با خواهرش ادامه داد.

نـــای دل
همینکه از جملات ساده برای داستان استفاده شده

خیلی جذاب شده..

سپاس فراوان..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan