دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و ششم

بهناز چشمانش را آرام باز کرد و خود را در اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت، دید. آنقدر امروز برایش خسته کننده بود که نفهمیده بود کی خوابش برده. از جا بلند شد و به طبقه پایین رفت و دید خانه تاریک و سوت و کور است و فقط مادرش در آشپزخانه مشغول بود. پس به سمت آشپز خانه رفت و با صدای بلند مادرش را مخاطب قرار داد: «سلام، مامان گلم. چه بوی خوبی میاد؟»

ریحانه خانم که مقابل گاز ایستاده بود سرش را برگرداند و با دیدن بهناز سلامی کرد و گفت: «بهتری؟ چه خوابی کردی؟ اومدم بالا یه سری بهت بزنم، چرا در رو قفل کرده بودی؟»

بهناز روی یکی از صندلی های داخل آشپزخانه نشست و گفت: «وای مامان نمی دونی چه قدر خسته بودم. به خاطر بهمن و بهار قفل کردم. میشه از اون قیمه ات بدی بخورم؟»

ریحانه خانم دم کنی را روی قابلمه گذاشت و شعله ی گاز را تنظیم کرد و کنار بهناز نشست و گفت: «تازه برنج رو دم کردم. در ضمن بهار و بهمن خونه نبودند.»

بهناز سری چرخاند و به پذیرایی نگاهی انداخت و گفت: «میگم خونه چه سوت و کوره! حالا کجا هستند؟»

سپس از روی صندلی بلند شد و به سمت سماور رفت تا لیوان چای برای خود بریزد. ریحانه خانم همانطور که مشغول آماده کردن سالاد بود، گفت: «بهار با مریم و شوهرش رفته بیرون، بهمن هم گفت با دوست هاش بعد از آزمون میرند صفه برای تفریح؛ الان دیگه پیداشون میشه.»

بهناز که مشغول هم زدن چای نباتش بود، گفت: «خوب پس جمعه ی خوبی داشتند. ناهار چی خوردید؟ بابا کجاست؟»

ریحانه خانم جواب داد: «چون شب مهمون داریم، املت درست کردم. بابا هم یه ده دقیقه پیش رفت مسجد.»

بهناز جرعه ای از چایش را نوشید تا ببیند شیرین شده یا نه و با تعجب پرسید: «مهمون؟!»

ریحانه خانم که دستش هایش به خاطر خرد کردن گوجه ها کثیف شده بود از پش میز بلند شد و همانطور که به سمت سینک میرفت تا دست هایش را بشوید گفت: «آره صبح پیمان زنگ زد که تهرانه و تا شب میاد اینجا. راستش باورم نشد. زنگ زدم خونه ی خالت، کسی جواب نداد، همراهش رو گرفتم، باز هم جواب نداد. تا اینکه خودش ظهر زنگ زد گفت رفته بودند فرودگاه استقبال پیمان. گفت پیمان می خواد بیاد با تو صحبت کنه. در ضمن خالت گفت بهت بگم اگه بتونی راضیش کنی بمونه یه عمر بهت...»

بهناز که چایش را تمام کرده بود از جا بلند شد و نگذاشت صحبت مادرش تمام شود و گفت: «مامان شما دیگه چرا؟»

ریحانه خانم دست بهناز را گرفت تا مانع از بیرون رفتنش از اشپزخانه شود و روبه بهناز گفت: «بهناز جان پیمان پسر بدی نیست. خالت هم گناه داره.»

بهناز لیوان را در سینک گذاشت و گفت: «مامان شما از کجا می دونی پسر بدی نیست؟ الان دوساله که ندیدیش اگر هم صحبتی بوده یا تلفنی یا اینترنتی. اونوقت شما فهمیدی پسر خوبیه؟ اگه خاله گناه داره من مهم نیستم؟»

ریحانه که از جبهه گرفتن بهناز تعجب کرده بود، گفت: «بهناز؟ این چه حرفیه؟ پیمان پسر خالته؟ تا قبل از رفتنش که...»

صدای زنگ در مانع از ادامه ی صحبتش شد. بهناز هم از این فرصت استفاده کرد و به سمت پذیرای رفت تا در را باز کند که متوجه شد بهمن و بهار هستند. در را باز کرد و به اتاقش رفت تا بحث ادامه پیدا نکند. بهار و بهمن همزمان وارد خانه شدند و بهار شروع کرد با صدای بلند سلام کردن شادی و شعفی که در صدایش بود نشان میداد که روز خوبی را داشته بعد از درآوردن کفش هایش فوری به سمت بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند. ریحانه خانم با شنیدن صدای بهار دستهایش را شست و از آشپزخانه خارج شد. وقتی به ورودی هال رسید بهمن را دید که روی زمین نشسته و مشغول درآوردن کفش هایش است ولی بهار را ندید. پس گفت: «سلام پس بهار چی شد؟»

بهمن سرش را بالا آورد و در حالی که خستگی از سر و رویش می بارید جواب مادرش را داد: «سلام، رفت بالا.»

بعد از جایش برخواست و در حالی که کوله اش را روی زمین میکشید راهش را به طرف پله ها کج کرد و گفت: «مامان من میرم یه دوش میگیرم بعد هم میخوام بخوابم. خیلی خسته ام اگه میشه تا شام منو صدا نزنید.»

ریحانه خانم کمی با تعجب به بهمن که در حال رفتن به طبقه ی بالا بود نگاه کرد و سری تکان و همانطور که به سمت آشپزخانه برمی گشت زیر لب گفت: «امان از دست این بچه ها.»

جمله اش تمام شد که بهار ناگهان از گردنش آویزان شد و گفت: «سلام مامان خیلی دوستت دارم! اصلا عاشقتم!»

ریحانه خانم که از این حرکت ناگهانی بهار یکه خورد و گفت: «چه خبرته دختر این چه کاریه قلبم...»

بوسه ی محکم بهار مانع از ادامه ی حرفش شد. برگشت و نگاهی به بهار انداخت و گفت: «این چیه پوشیدی؟ برو یه لباس درست و حسابی بپوش امشب مهمون داریم.»

بهار گفت: «مامان هوا خیلی گرمه، حالا که کسی نیست یکمی حالم جابیاد میرم عوض میکنم. مهمون کیه؟»

ریحانه خانم جواب داد: «پیمان پسر خاله راضیه.»

بهار بی توجه به حرف مادرش گفت: «وای مامان امروز خیلی خوش گذشت، بیا بشین برات تعریف کنم.»

ریحانه خانم گفت: «برم سماور رو روشن کنم الان بابات میاد.»

بهار هم به همراه مادرش به آشپزخانه رفت و با خوردن لیوانی آب خنک منتظر مادرش ایستاد تا کارش تمام شده و کنارش بنشیند و از ماجراهای امروز برایش تعریف کند. بهار و ریحانه خانم در پذیرایی نشسته بود و بهار با هیجان برای مادرش تعریف میکرد که امروز به همراه مریم و مهدی کجا رفتند: «اول رفتیم یه پیتزا فروشی پیتزا خوردیم. بعد قرار شد خودم برم پول پیتزام رو حساب کنم. بعد رفتیم یه فروشگاه و مریم برای خودش خرید کرد بعد بردیم خونشون من کمک مریم جون کردم تا وسایلش رو جابجاکنه  اون جا که بودیم مهدی از کتابخونه خودش  یه کتاب به من داد و قرار شد بخونم و یه هفته ی دیگه ببرم براش. بعد هم رفتیم کنار رودخونه عکس گرفتیم و چیپس خوردیم وای مامان خیلی خوش گذشت.»

ریحانه خانم آرام به شانه بهار ضربه ای زد و گفت: «وای یواش دختر یه نفس بگیر بعد.»

بهار شروع به ماساژ دستش کرد و چند دقیقه ای همانطور که به رو به برو خیره بود به فکر فرو رفت و ناگهان از مادرش پرسید: «مامان تو من رو چقدر دوست داری؟»

ریحانه خانم نگاهی به بهار انداخت و در جواب گفت: «خوب معلومه، خیلی.»

بهار به سمت مادرش چرخید و دوباره پرسید: «مامان اگه من یه موقع یه طوری بشه که بمیرم چی کار میکنی؟»

ریحانه خانم توبیخگرانه نگاهی به بهار انداخت و گفت: «یعنی چه؟ این دیگه چه سوالیه؟ دور از جون.»

بهار بی توجه به نگاه مادرش مسرانه ادامه داد: «بگو دیگه مامان چه کار میکنی؟»

ریحانه خانم خود را از روی مبل پایین کشید و مشغول مرتب کردن وسایل روی میز جلوی مبل شد و در جواب بهار گفت: «خدا نکنه دخترم اگه همچین اتفاقی بیفته من میمیرم.»

بهار هم کنارش نشست و دوباره پرسید: «یعنی تو هم عاشقمی؟»

 ریحانه خانم نگاهی به بهار انداخت و جواب داد: «معلومه که عاشقتم این همه حرف زدی که ببینی عاشقتم خوب از اول می پرسیدی خودم بهت می گفتم.»

بهار ارنجش را روی میز قرار داد و سرش را به آن تکیه داد و همانطور که به صورتش مادرش نگاه می کرد گفت: «آخه مریم جون به من گفت باید ثابت بشه با حرف نمیشه فهمید کسی عاشقته یا نه.»

ریحانه خانم دست بهار را از روی میز کنار زد و دوبار رومیزی را مرتب کرد و گفت: «آره خوب این برای کسی هست که نمی شناسیش، نه برای من و تویی که بیست و چهار ساله باهمیم. در ضمن من عاشق خانوادمم، عاشق تو، بهناز، بهمن و پدرتون.»

آقا کامران که چند دقیقه ای بود وارد منزل شده و به حرف های آن ها گوش میداد جلو آمد و گفت: «من هم عاشقتم ریحانه جان. شما چرا اینجوری نشستید؟ مگه مهمون نداریم؟ پاشو بهار صحبت عشق و عاشقی رو تمومش کن برو یه لباس مناسب بپوش.»

بهار درحالی که به حرف مادرش فکر می کرد تکیه خود را به پایه مبل داد و در جواب پدر گفت: «حالا هر وقت پیمان اومد میرم عوض میکنم.»

آقا کامران در جواب حرف بهار گفت: «نزدیکه. یه ربع  پیش به من زنگ زد از آدرس مطمئن بشه پرسیدم کجاست سر چهار راه بود الان دیگه میرسه.»

ریحانه خانم با شنیدن این حرف رفت تا خود را برای ورود و استقبال از خواهرزاده ی دوست داشتنی اش آماده کند. بهار چند دقیقه ای بود که ساکت به پدرش نگاه میکرد، بعد شروع کرد به لبخند زدن. آقا کامران که از رفتار بهار متعجب بود گفت: چیه سرو وضعم نامناسبه.»

بهار از جایش بلند شد و  از گردن پدرش آویزان شد و بوسه ی روی صورتش و نشاند و گفت: «عاشقتم بابا.»

آقا کامران که از رفتار بهار متعجب شده بود با حیرت به او نگاه میکرد. بهار با دیدن تعجب پدرش دوباره با صدای بلند شروع به خندیدن کرد که همان موقع صدای زنگ در باعث شد آقا کامران به خود آمده و بهار را از خود جدا کرد و گفت: «لوس نشو، برو یه چیزی بپوش تا من درو باز کنم.»

بهار چادر رنگی مادرش را که روی رخت آویز کنار در بود  را سر کرد و گفت: «خوبه دیگه.»

آقا کامران همزمان که دکمه ی آیفون را میزد نگاهی به او انداخت و گفت: «تنبل، آره خوبه.»

سپس به سمت در و به استقبال پیمان رفت. بهار کنار در راهرو منتظر ورود آن ها ایستاد.


حسین ...
موضوع قالب بلاگ بیان (پست موقت)
http://hosseincoder.blog.ir/post/7
محسن رحمانی
:)
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan