دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست هجدهم

ذهن همه ی افراد حاضر در سالن پذیرایی درگیر تابلوی بهار بود. به همین خاطر سکوت تمام سالن را فرا گرفته بود. فریاد شادی مریم که مشخص بود، از دیدن تابلو به وجد آمده، کنجکاوی آن ها را بیشتر تحریک کرده بود و همگی در سکوتی عجیب چشم به در اتاق دوخته بودند که ببینند چه رخ می دهد. در همین لحظه بهار با خوشحالی زیاد از اتاق خارج شد و به سمت پدر و مادرش می دوید و همزمان آن ها را صدا میزد. ریحانه خانم که روی مبل نشسته بود با دیدن بهار سریع بلند شد که به طرفش برود و مانع این کار او شود؛ ولی سرعت بهار بیشتر بود و به او رسید.

پست هفدهم

مریم جلوتر آمد و تابلو را گرفت و تشکر کرد.

مهدی روبه بهار گفت: «دستت درد نکنه بهار خانم. چرا زحمت کشیدی؟»

بهار پرسید: «نمی خواهید ببینیدش؟»

سیدرضا هم در پاسخ حرف بهار و ارضای کنجکاوی خودش گفت: «آره بابا جان باز کن ببینیم، این هنرمندی که تعریفش رو میکردی چی کشیده!»

همان لحظه بهناز شتابان گفت: «نه اینجا باز نکنید... مریم خانم اگه میشه خودتون فقط ببیند.»

آقای الماسی با شنیدن حرف بهناز فکر کرد نکند تصویر نامناسبی را طراحی کرده باشد

حمایت از کالای دیجیتال ایرانی

سلام 


پویش حمایت از کالای دیجیتال ایرانی را با تعویض پیام رسان تلگرام به یک پیان رسان ایرانی اغاز کنید.



پیشنهادی پیام رسان  ایتا: دریافت

پست شانزدهم

مهدی سری تکان داد و به سمت آیفون رفت با دیدن تصویر پدر و مادرش در را باز کرد و پر شتاب برای استقبال از آن ها خارج شد. همین طور که سیدرضا و زهرا خانم جلوتر و مهدی به دنبال آن ها از پله ها بالا میرفتند مهدی مدام خوش آمد گویی میکرد: «خیلی خیلی خوش اومدید، صفا آوردید، منور کردین قدم سر...»

زهرا خانم که از این حرف های مهدی کلافه شده بود گفت: «ای بابا چقدر خوش خوش میکنی؟ بسه دیگه!»

سیدرضا هم در جواب حرف همسرش گفت: «خانم تو این پسرت رو هنوز نشناختی؟ تو هر چیزی دنبال شوخی و مسخره بازی میگرده.»

پست پانزدهم

با بلند شدن صدای اذان مرتضی و مهدی برای نماز آماده شدند. از آنجایی که مرتضی ملبس به لباس روحانیت بود، جلوتر ایستاد و مهدی و اسماعیل نیز پشت سرش نماز را اقامه کردند. بعد از پایان نماز مهدی کمی خود را جلو کشید و دستش را به طرف مرتضی گرفت و گفت: «قبول باشه.»

مرتضی دستش را در دست مهدی قرار داد و گفت: «قبول حق باشه.»

مهدی گفت: «دیدی زود اومدی بالا ثواب نماز جماعت هم نصیبت شد. حالا هی ناز کن.»

دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan