دستی برای خورشید تکان دادم

اتصال مغز و صفحه کلید

پست بیست و یکم

بهناز با من و من گفت: «راستش من دکتر رضوی رو قبلا  دیده بودم و یه شناختی از ایشون داشتم.»

مریم دست هایش را از پشت به تخت تکیه داد و گفت: «این رو که سر سفره هم گفتی. بقیه اش؟»

بهناز جواب داد: «خوب تو دانشکده، ایشون؛ یعنی دکتر رو یه شخصیت مغرور و از خود راضی می­دونند.»

مریم تک خنده­ای کرد و گفت: «این رو که خودمم می­دونم. زمانی که من هم دانشجو بودم چند بار بهش گفتم که جواب این دانشجوها رو ملایم­تر بده تا اینجوری نگن، حرف تو گوشش نرفت. میگه... اصلا ولش کن خوب بعدش؟ وایستا نکنه ترکشش به توهم خورده؟»

پست بیستم

همگی سر سفره نشسته بودند. که پریسا و مریم و بهناز هم به آن ها ملحق شدند. سیدرضا با دیدن عروس هایش گفت: «دستتون درد نکنه بابا جان خیلی زحمت کشیدید.( و رو به بهناز ادامه داد )دست شما هم درد نکنه دختر گلم.»

بهناز در جوابش خواهش میکنم آرامی گفت و کنار مادرش نشست. که این بار سیدرضا خطاب به بهناز پرسید: «این آقا محمد ما هم، دانشگاه شما درس می خونه و هم رشته­ی خودت هست. از محمد که پرسیدیم گفت نمی شناسه شما چی دخترم؟»

هنوز بهناز سرش را بلند نکرده بود که مهدی گفت: «مگه میشه دکتر رضوی رو کسی نشناسه؟»

پست نوزدهم

بهار با سینی پر از چای به پذیرایی آمد و از بزرگترین فرد یعنی سیدرضا شروع کرد. وقتی سینی چای را مقابل سیدرضا گرفت، به صورتش نگاهی انداخت و گفت: «پس من از این به بعد به شما میگم آقاجون.»

سیدرضا همان­طور که استکان چای را برمی­داشت، گفت: «دستت درد نکنه بابا. خیلی هم خوب، کی بدش میاد دختر به این خوبی داشته باشه؟»

بهار سینی چای را مقابل پدرش گرفت و به او لبخندی زد. بعد به سمت مرتضی که روی مبل دیگری نشسته بود، رفت و گفت: «خوب، شما هم میشی خان داداش. بفرمایید چای خان داداش.»

پست هجدهم

ذهن همه ی افراد حاضر در سالن پذیرایی درگیر تابلوی بهار بود. به همین خاطر سکوت تمام سالن را فرا گرفته بود. فریاد شادی مریم که مشخص بود، از دیدن تابلو به وجد آمده، کنجکاوی آن ها را بیشتر تحریک کرده بود و همگی در سکوتی عجیب چشم به در اتاق دوخته بودند که ببینند چه رخ می دهد. در همین لحظه بهار با خوشحالی زیاد از اتاق خارج شد و به سمت پدر و مادرش می دوید و همزمان آن ها را صدا میزد. ریحانه خانم که روی مبل نشسته بود با دیدن بهار سریع بلند شد که به طرفش برود و مانع این کار او شود؛ ولی سرعت بهار بیشتر بود و به او رسید.

پست هفدهم

مریم جلوتر آمد و تابلو را گرفت و تشکر کرد.

مهدی روبه بهار گفت: «دستت درد نکنه بهار خانم. چرا زحمت کشیدی؟»

بهار پرسید: «نمی خواهید ببینیدش؟»

سیدرضا هم در پاسخ حرف بهار و ارضای کنجکاوی خودش گفت: «آره بابا جان باز کن ببینیم، این هنرمندی که تعریفش رو میکردی چی کشیده!»

همان لحظه بهناز شتابان گفت: «نه اینجا باز نکنید... مریم خانم اگه میشه خودتون فقط ببیند.»

آقای الماسی با شنیدن حرف بهناز فکر کرد نکند تصویر نامناسبی را طراحی کرده باشد

پست سیزدهم

بهار کنار مادرش و مریم نشست و گفت: «مریم جون، آقا مهدی میشه بیاید نقاشی هام رو نشنتون بدم.»

مریم گفت: «حتما خیلی دوست دارم ببینم.»

بهار با خوشحالی از جایش بلند شد و با نگاهی به هردوی آن ها گفت: «پس دنبال من بیایید.»

  پس خودش به طرف راهرویی که به حیاط میرسید، رفت.  مریم بلند شد و به سمت حیاط رفت، مهدی نیز از جایش برخواست روبه آقای الماسی با اجازه ای گفت و به دنبال مریم  به سمت حیاط حرکت کردند. بعد از وارد شدن به حیاط مهدی به مریم گفت: «چه حیاط قشنگی!»

پست دوازدهم

بعد از صرف شام بهناز و بهار در آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها بودند و بهمن نیز برای آماده کردن برنامه درسی فردا به اتاقش رفته بود مهدی و مریم در کنار خانم و آقای الماسی در پذیرایی نشسته بودند و از چایی که ریحانه خانم آورده بود می نوشیدند مریم فرصت را مناسب دید تا در مورد بهار با آن ها صحبت کند روبه ریحانه خانم گفت: «واقعا ممنون خیلی زحمت کشیدید؛ ولی به قول مهدی، یه شب حتما باید تشرف بیارید تا ما هم در خدمتون باشیم.»

ریحانه خانم گفت: «این چه حرفیه این در برابر حال خوب بهار تو این یه هفته چیزی نیست.»

مریم نگاهش را بین ریحانه خانم و اقا الماسی چرخاند و گفت: «راستش میخواستم راجع به همون موردی 

پست یازدهم

مریم طی صحبت هایی که با بهار داشت و برگه پر شده، فهمید که حدسی که زده، درست بوده و باید با خانواده او راجع به حدس خود و راه حلش صحبت کند. بعد از پایان صحبتشان از بهار خواست که به داخل بروند. با ورود به خانه متوجه شد که آقای الماسی و پسرش در پذیرایی نشستند. رو به بهار گفت: «مثل اینکه پدر و برادرت خونه هستند. میشه اول تو بری داخل و  کیف من و برام بیاری؟»

بهار گفت: «الان میارم.»

پست دهم

با صدای زنگ بهار با خوشحالی به سمت در رفت و با دیدن مریم سلام کرد و او را در آغوش کشید. مریم هم نسبت به ابراز احساسات او واکنش نشان داد و با لبخند جواب سلامش را داد.

مادر بهار که پشت آن ها ایستاده بود گفت: «بهار خانم محمودی رو سر پا نگه ندار.»

سپس رو به مریم ادامه داد: « سلام خوش آمدید!»

مریم همانطور که داخل خانه میشد گفت: «سلام خانم الماسی. ممنون! ببخشید، افتادید تو زحمت، چون میخواستم راجع به مسئله مهمی با هاتون

پست نهم

روز شنبه بود و موعد دیدار دوباره بهار با مریم. منشی در سالن دفتر مشاوره پشت میزش نشسته بود که تلفن روی میز شروع به زنگ خوردن کرد، همین که گوشی را برداشت صدای هیجان زده بهار از پشت تلن به گوشش رسید: « الو، سلام. دفتر خانم محمودی؟»

منشی جواب داد: «سلام. بفرمایید؟»

بهار گفت: «من الماسی هستم. امروز وقت مشاوره داشتم.»

منشی گفت: «بله درسته ساعت پنج و نیم.»

بهار من منی  کرد و گفت: «راستش... میخواستم نوبتم رو کنسل کنم.»

۱ ۲
دستی برای خورشید تکان دادم

نویسنده: بنت الهدا فتحی
ژانر: اجتماعی- اعتقادی
سبک: رئالیسم
زاویه‌ دید: دانای کل(سوم شخص)

خلاصه:
بهار دختری که موقع به دنیا آمدن به علت شرایط سخت زایمان دچار آسیب مغزی و بیماری اختلال یادگیری می‌شود که با توجه و همت مادر و حمایت‌های خانواده می‌تواند به موفقیت اجتماعی خوبی برسد؛ اما مخاطره اصلی زمانی رخ می‌دهد که بهار درگیر مفهومی به نام عشق می‌شود و می‌خواهد آن را تجربه کند...
Designed By Erfan Powered by Bayan